






دانلود رمان ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر pdf از لوئیس سکر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر
برادلی چاکرز، بزرگ ترین شاگرد کلاس، تا دلت بخواهد دروغ می بافد؛ آن هم دروغ های شاخ دار! او با هم شاگردی هایش توی مدرسه دعوا راه می اندازد و از درس و مشق متنفر است.
در مدرسه هیچ کس جز کارلا، مشاور جدید مدرسه، برادلی را دوست ندارد. کارلا از شنیدن داستان های عجیب و غریب او خوشش می آید و فکر می کند او واقعا باهوش است. اما کارلا چه کار کند تا برادلی خودش را عوض کند؟
قسمتی از متن رمان ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر
برادلی داشت با مجموعه ی حیوانات کوچکش صحبت می کرد. حدود بیست تا می شدند. یک شیر برنزی، که برادلی روزی سر راه مدرسه در یک سطل زباله پیدا کرده بود. یک الاغ از جنس عاج، که پدر و مادرش از سفر مکزیک برایش سوغات آورده بودند. یک جفت جغد، که زمانی به عنوان نمکدان و فلفل دان استفاده می شدند، یک یونیکورن شیشه ای شاخ شکسته، دو تا سگ اسپانیول و توله هایشان که دور یک جا سیگاری چسبیده بودند، یک راکون، یک روباه، یک فیل، یک کانگورو و چند حیوان دیگر، که از بس خرد و خاکشیر شده بودند، معلوم نبود چه هستند! و همه ی آنها با هم دوست بودند. و همه ی آنها برادلی را دوست داشتند! برادلی پرسید:«رانی کجاست؟ بارتولومه کجاست؟»
روباه گفت:«نمی دانم.» کانگورو گفت:«لابد مثل همیشه تنگ دل هم هستند!» برادلی روی تخت خوابش خم شد، دستش را زیر بالشش برد و رانی و بارتولومه را بیرون کشید. رانی، خرگوشی کوچولو، و بارتولومه، خرسی کوچک بود. برادلی می دانست که آن ها زیر بالشش هستند، زیرا خودش قبل از رفتن به مدرسه، آن ها را آن جا گذاشته بود. برادلی پرسید:«شماها، آن جا چی کار می کردید؟» رانی نخودی خندید. او خرگوش کوچولوی قرمزی بود که یک جفت چشم آبی روی صورتش چسبیده، و یک گوشش شکسته بود. خرگوش کوچولو گفت:«هیچی. من که داشتم قدم می زدم.»
بارتولومه گفت:«من هم داشتم می رفتم دستشویی.» او یک خرس سفید و قهوه ای سرامیکی بود که روی پاهای عقبش می ایستاد. دهانش باز و دندان های سفید و زبان قرمزش به طرز زیبایی آشکار بود. الاغ مکزیکی خبرچینی کرد:«با هم گرم گرفته بودند! خودم دیدم.» رانی هر هر خندید. برادلی با اخم گفت:«وای، رانی! از دست تو چی کار کنم؟» رانی باز هم خندید. برادلی دستش را در جیبش فرو برد و یک مشت کاغذ ریز ریز شده را؛ که ورقه ی امتحان زبانش بود، بیرون آورد. گفت:«بچه ها! ببینید برایتان غذا آورده ام!» کاغذ ها را روی رختخوابش پخش کرد، تمام حیواناتش را توی آن ها نشاند و گفت:«هول نشوید! برای همه تان یک عالمه هست!» رانی گفت:«برادلی، دستت درد نکند. خوشمزه است!» بارتولومه گفت:«آره، راستی راستی خوشمزه است!
برادلی چاکرز، بزرگ ترین شاگرد کلاس، تا دلت بخواهد دروغ می بافد؛ آن هم دروغ های شاخ دار! او با هم شاگردی هایش توی مدرسه دعوا راه می اندازد و از درس و مشق متنفر است.
در مدرسه هیچ کس جز کارلا، مشاور جدید مدرسه، برادلی را دوست ندارد. کارلا از شنیدن داستان های عجیب و غریب او خوشش می آید و فکر می کند او واقعا باهوش است. اما کارلا چه کار کند تا برادلی خودش را عوض کند؟