
دانلود رمان سردسیر pdf از مهسا زهیری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی، معمایی
خلاصه رمان سردسیر
اگرچه پروفسور انتظام بزرگ، چهره سرشناس و با اعتبار حوزهی فیزیک، سال ها پیش دار فانی را وداع گفت، اما میراث او همچنان به وسیلهی پسر و نوه هایش حفظ و اداره میشود. ظاهر قضیه، روایتگر قصهای درخشان، پویا و پایدار است؛ ولی واقعیت در ژرفای این ظاهر نهان شده است. واقعیتی متشکل از تضادها و گوناگونیهایی که زمینه ساز رویدادهای داستان شده اند. حریر عزم خود را جزم کرده تا برای اولین بار، فردی را به حریم شخصی خود راه دهد که به خوبی می داند مورد تأیید خانواده نیست؛ ولی ورود این فرد، تمامی معادلات را زیر و رو می کند و حریر را در مسیری کاملاً غیرمنتظره به پیش می راند. این آغاز گرفتاری در منجلابی است که شخصیتهای داستان، در هر تلاش برای فرار از آن در آن فرو می غلتند و چاره ای جز پناه آوردن به یکدیگر نمی بینند.
قسمتی از متن رمان سردسیر
به چشمهاش خیره شدم و گوشهام رو تیز کردم. ادامه داد: کار کالکترها همینه که اون تضمین ها رو نقد کنند. بابا فقط گفته بود کار جمع آوری پول ها و شرط ها و دین ها رو انجام میدن. فکر نمی کردم منظورشون کار بیرون از سالن باشه و پای مقاومت وسط بیاد. خواستم مطمئن بشم: به زور؟ نه با ماچ…چرخشی به چشمهام دادم. به صندلیش تکیه داده بود و نگاهم می کرد. توی همچین مواقعی چه کاری از کسی مثل من بر می اومد؟ سؤال ته چشمهام رو خوند و جواب داد: خودت گفتی یه کار دیگه میخوای…این اسمش کاره؟ هنوز هم دیر نشده. میتونی دامن خوشگلت رو بپوشی برگردی تو سالن. ابروهام سمت هم کشیده شد و ابروهای اون هم. از جاش بلند شد. یه میز بینمون فاصله بود؛ ولی خودم رو عقب کشیدم و اخطار دادم: اگر یه بار دیگه دستت به من بخوره… تو کی هستی که دست من بهت بخوره؟ زن برادرم! من زن کسی نیستم!
تا دو روز پیش پیام عاشقانه می دادید، عشقت به چی بند بود؟! گفته بود عشق. نفسم رو آهسته بیرون فرستادم. پیام های گوشیم رو خونده بود و من نمی تونستم دلیل واقعیشون رو برای اون یا هرکس دیگه ای توضیح بدم. لب بستم. نگاهش روم چرخید و صداش بالا رفت: ناز و ادا بسه! دردسر من نشو! صورتم توی هم رفت. پلک بست و روش رو برگردوند. تقه ای به در اتاق خورد و مهران داخل اومد. نگاهش رو رو ی ما حرکت میداد. سری برام تکون داد و درحالی که سمت میز می اومد، رو به من پرسید: خوبی؟ بهترم. شنیدم مچ گیری کردی! لبخند مؤدبانه ای داشت. جوابش رو با لبخند بیجونی دادم: چاره ای نبود. کار درستی کردی؛ اما حمید کفری بود. کار ما گردشیه. باید به هتل های دیگه مدام سر بزنیم که کسی خیال باطل نکنه. خودش کجاست؟ شیراز…
سر تکون دادم. زونکن توی دستش رو جلوی پوریا روی میز گذاشت و همونجا ایستاد. توضیح داد: از فیاض گرفتم. پوریا دوباره سر جاش نشست. با نیم نگاهی به من، سمت زونکن دست دراز کرد…دست من میمونه…فعلاً…تا خانوم کوتاه بیاد. لب باز کردم: کوتاه نمیآم. با نگاه تیزش ساکت شدم. زونکن رو باز کرد و مشغول خوندن شد. دوباره یاد کاری که ازم می خواست افتادم. می دونست از پسش برنمیآم. قصدش همین بود که من رو به عجز برسونه تا توافق ازدواج رو قبول کنم و تیغ پیام زیر گلوم باشه. بعد با خیال راحت هرکس به کار و بار خودش می رسید. من با رد کردنم، معادله هاشون رو به هم زده بودم. دستی روی پیشونیم کشیدم و موهام رو زیر شال دور گردن بردم. پوریا بعد از کمی گشتن توی زونکن، کاوری رو بیرون کشید. جلوی من روی شیشه ی میز انداخت. کاور رو برداشتم و کاغذ روش رو خوندم.