
دانلود رمان فرسوده pdf از rebecc_jenshak
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، بزرگسال
خلاصه رمان فرسوده
چرخ جلوییش فقط به اندازه ای به چرخ عقبم گیر میکنه که منو از مسیر بندازه پایین یه شیب تند. از زین پرت میشم و صاف میافتم رو کمرم. براي اولین بار از شروع مسابقه، صدای جمعیت دوباره تو گوشم برمی گرده. صدای نفس های بریدم زیر نفس های وحشتزده تماشاچی ها شنیده میشه. همه جای بدنم درد میکنه، ولی هیچ کدومش مهم نیست. دست چپمو که خالکوبی گل رز روشه، میارم بالا و میزنم به میکروفون کلاهکم. همونطور که سیاهی میاد تو چشمهام، زمزمه میکنم: «ببخش مامان»
قسمتی از متن رمان فرسوده
نفس عمیقی میکشم و آماده میشم براي فرود. یک دوبل پایک با پیچ کامل. یکی از سختترین فرودهاست. کمتر کسی می تونه بینقص انجامش بده، چون خیلی سخته که تمیز فرود بیاي و آسیب نبینی. سرعت و قدرت میخواد، باید با پیچ و پشتک از آخر تیر جدا شی و دقیق، با سینه رو به بالا، فرود بیاي. توي ژیمناستیک دانشگاهی حتی کسی امتحانش هم نمیکنه. اونجا تمیزي اجرا مهمتر از سختیشه. ولی من عاشق چالشم. ذاتاً آدم ریسک پذیري نیستم، اما ژیمناستیک همیشه بهم اجازه داده خودم رو جوري نشون بدم که بیرون از سالن تمرین نیستم. یا حداقل قبلاً اینطور بود. ماههاست این حرکت رو نزدم. بعضی وقت ها که خیلی دلم براي خودم میسوزه، به این فکر میکنم که نکنه دیگه هیچوقت نتونم انجامش بدم.
اون فکر رو از ذهنم پرت میکنم و صافتر می ایستم. تو میتونی، ایوري. تشویق از سمت چپم میاد، جایی که هم تیمی هام دارن نگاهم میکنن. نگاهشون مثل سوزن، روي پوستم حس میشه. نفسم تغییر میکنه و زانوي راستم قفل میکنه. حرکت «رانداف» رو آهسته تر از حدي که براي فرود سخت لازم دارم انجام میدم و به جاي این که دوباره ریسک آسیب دیدگی رو قبول کنم، یه فرود ساده با حالت «لی آوت» روي تشکی کنار تیر میرم. وقتی تشویق میکنن، سرم رو بالا نمیآرم چون میترسم چیزي که توي صورتشون میبینم اذیتم کنه. بیچاره ایوري با زانوي خرابش. بیچاره ایوري که هنوز به قبل از مصدومیتش برنگشته. بیچاره ایوري… بیچاره ایوري… مربی صدا میزنه: نفر بعدي، و من از تشک پایین میام.
وقتی براي برداشتن قمقمم از کنار سالن رد میشم، زانوم تیر میکشه. چند نفر از پسرهاي تیم مردان هنوز دارن اون گوشه روي بارفیکس موازي تمرین میکنن. وقتی نزدیک میشم، تریستان با پشتک و پیچ و چرخش، یه فرود انجام میده. نفس نفس میزنه، ولی با اون لبخند همیشگیش، با ناز و غیض به طرفم میاد. اینجوریه که باید انجامش داد، اولی. همیشه منو «اولی» صدا میکنه چون فامیلیم الیوره. از همه ي لقب هایی که تا حالا شنیدم، این رو بیشتر از همه دوست ندارم… یعنی اصلاً دوست ندارم. تریستان ویلیامز، صاحب دو مدال طلاي المپیک و بهطور گسترده به عنوان بهترین ژیمناست مرد دانشگاهی کشور شناخته میشه. و از نظر من، به طور گسترده، اعصاب خردکن ترین آدم روي زمین. با یه لبخند زورکی می پرسم: «چطور انجام دادن چی رو؟ بی ادب بودن یا فقط پریدن براي فرود؟»
میگه: حداقل من دارم فرود میزنم. اون چرت مبتدي چی بود؟ و با بازوي عضلانیش به تیر اشاره میکنه. بی محل از کنارش رد میشم، یه فاصله حسابی بین خودم و اون میذارم و میرم سمت وسایلم. قمقمه رو از روي زمین برمیدارم و یه جرعه بلند میخورم، بعد که برمیگردم، هنوز همونجا ایستاده، اینبار با دست روي کمر، منتظر جواب. با نهایت لحن تیکه دارم می پرسم: «چی؟» و روي زمین میشینم و بانداژ زانوم رو باز میکنم. با تأکید روي تکتک کلمات میگه: چرا تمرین نمیکنی؟ میگم: دارم تمرین میکنم. نه، نمیکنی.