
دانلود رمان زن ناخواسته pdf از ناتاشا اندرز
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجباری، خارجی
خلاصه رمان زن ناخواسته
همه آنچه الساندرو دی لوسی از همسرش میخواهد، یک وارث مرد است، اما پس از یک سال و نیم زندگی سرد و مأیوسکننده، ترزا تنها آرزویی که دارد، رهایی از این ازدواج بیعشق است. وقتی الساندرو برای بستن قراردادی تجاری به خانه پدر ترزا میآید، ترزا در نخستین برخورد، دل به این مرد جذاب و خوشبرخورد میبازد. اما الساندرو، تاجری محبوب میان زنان، کمترین علاقهای به دختری کمرو و مطیع مانند او ندارد. پدر ترزا، با دیدن اشتیاق دخترش، به این نتیجه میرسد که الساندرو بهترین گزینه برای دامادی است و نقشه میکشد تا او را مجبور به ازدواج با ترزا کند—حتی اگر به قیمت یک معامله باشد.
قسمتی از متن رمان زن ناخواسته
نفس هایش سنگین و نامنظم بودند. ترزا به یک طرف چرخید تا نیم رخ مردانه او را با انگشت هایش… با عشق و محبت … لمس کند.آرزو داشت پوست برنزه مخملی صاف او را لمس کند. اما از روی تجربه می دانست دستش رد خواهد شد…كلمات … همان کلماتی که هنگام رابطه خصوصی در لحظات آخر به زبان می آورد…. هنوز هم بعد از تمام این ماهها در هوای بینشان شناور بود.روی روحیه اش سنگینی میکرد و بیشتر از آنچه که باید او را آزار می داد:بهم یه پسر بده ترزا…با به زبان آوردن آن کلمه به سرعت تمام خوشی را میکشت . صمیمیت لحظه را نابود میکرد و به او می فهماند که حرکت شان چیزی جز امری ضروری و بیولوژیکی نیست… بعد از ۱۸ ماه … ترزا بالاخره متوجه شد که هیچ چیز هرگز تغییر نخواهد کرد .
البته این یک درک ناگهانی نبود. از همان لحظه اول که کلمات را بر زبان آورد کم کم این درک به ذهن ترزا خطور کرد…اما ترزا هم کلمات خودش را داشت…کلماتی که ماهها بر سر زبانش بود . کلماتی که میبایست خیلی قبل تر از حالا به زبان می آمدند…کلماتی که دیگر نمی توانست آنها را در خودش بریزد. مهم نبود بر زبان آوردن آنها تا چه اندازه او را میکشت. روی تخت خواب نشست… بدنش هنوز هم میلرزید… زانو هایش را به قفسه سینه اش نزدیک کرد … بازوهایش را به دور پاهایش حلقه کرد… گونه اش را روی زانویش قرار داد…. و الساندرو را تا زمانی که نفس هایش آرام شدند نگاه کرد.او هم کمی میلرزید.بدن خیره کننده اش با حالتی آرام روی تخت خواب دراز کشیده و چشم هایش بسته بودند… اما ترزا می دانست که خواب نیست.
او همواره چند لحظه به خود اجازه می داد تا خونسردیش را دوباره بدست آورد و سپس به طرف حمام حرکت میکرد….جایی که همواره ترزا او را تصور می کرد که دارد پوست بدنش را به طور دیوانه واری میسائید تا از دست رایحه ی او خلاص شود…تا لمس دستهای ترزا روی پوست برنزه اش را پاک کند…دیگر نمی توانست کلمات را در خودش نگه دارد… با صداقت ناامیدانه ای… ناگهان کلمات از میان لبهایش بیرون جهیدند:من طلاق می خوام الساندروبدنش منقبض شد… تک تک ماهیچه های بدنش مانند گرانیت محکم شدند… سرش را چرخاند و با نگاهی ارزیابی کننده او را نگاه کرد. چشمهایش خمار بودند و لب بالاییش با حالتی تمسخر آمیز پیچ خورده بود . با سنگدلی بی نظیری با تمسخر گفت:اما فکر میکردم عاشقمی ترزا…