
دانلود رمان سلطنت پادشاه pdf از رینا کنت
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، بزرگسال
خلاصه رمان سلطنت پادشاه
جاناتان کینگ، مطابق نامش: قدرتمند، دور از دسترس، فاسد. او شوهر خواهر مرده ام است و از من بسیار بزرگ تر. در کودکیِ نا آگاهم، فکر می کردم یک خدا است. حالا باید با این خدا روبرو شوم تا بیزینسم را از چنگال بی رحمش نجات دهم. نمی دانستم اعلام جنگ به این پادشاه، همه چیز را نابود خواهد کرد. وقتی جاناتان چیزی بخواهد،نه می گیرد، بلکه فتح می کند. حالا نوبت من است. نه فقط جسمم، که قلب و روحم را هم می خواهد. می جنگم، اما گویا راه فراری از این پادشاه در قلمرو خودش نیست…
قسمتی از متن رمان سلطنت پادشاه
روحا باید همونجا که بهشون تعلق داره بمونن.مرده…پس چرا این روح داره اینجوری نگام می کنه، انگار می خواد منو با خودش بکشه تو گور؟ تو دنیای من، همه چیز برعکسه. منم که آدما و چیزا رو می کشم به هر جا که دلم بخواد. همین که باید تو خونه ایتن باشم تا عروسی پسرم با دخترشو جشن بگیرم، خودش به اندازه کافی گنِد. هنوزم فکر می کنم این بهترین تصمیمی نبوده که آیدن گرفته. حالا دیگه لازم نیست اوضاع با این… روح بدتر شه. من اگه خودم با چشام ندیده بودم که آلیسیا مرده، باورم می شد یه جورایی زنده شده. شاید برگشته برای انتقام. شاید وقتشه عدالت اجرا شه. ولی عدالت چیه؟ اگه هرکی یه برداشت متفاوت از این کلمه داره، حقیقت کیه؟
برای من، عدالت وجود نداره. یه کلمه بی مصرف که آدمای سیاستمدار برش داشتن تا ذهنای کوچیکشونو آروم کنن. عدالت تو دنیایی که امثال من با دستای بی رحم افسار قدرت رو گرفتن، یه توهمه. من به عدالت اعتقاد ندارم. بابام داشت، و تا لحظه مرگ دنبالش بود. عدالت چی بهش داد؟ یه مشت تسلیت لعنتی، همین. از اون موقع، من قلمرومو با روشای بی رحمانه ساختم و عدالت رو درست جلوی خودم به زانو درآوردم. هرکی که جلوم وایسه، جاش همونه. رو زانوهاش. آلیسیا یا دوقلوی لعنتیش. کنار یه میز با ایتن وایستاده، یه لیوان نوشیدنی دستشه. انگشتای ظریفش با لاک قرمز دور لیوانه، پر از وقار. همونه. از لباسش و قیافه خشکش تا انحنای گردنش و نرمی گونه هاش. موهای سیاهش و بینیش. حتی خطوط لبای پرش.
همه چیز کپیه. ولی یه چیز، یا بهتره بگم دو تا، غلطه. اول، رژ قرمز. آلیسیا هیچ وقت همچین چیزی نمی زد. دوم، رنگ چشاش. مثل آسمون آبی تیرهست، درست بعد از یه جنگ. یا درست قبل از یه طوفان. تا جایی که من میدونم، جنگ و طوفان تخصص منه. اگه فرصتی باشه که آرامش یکیو بهم بریزم و چیزی که می خوامو بقاپم، دریغ نمیکنم. برخلاف چیزی که همه فکر میکنن، من بی قلب نیستم. بی امانم. وامیستم تا هم جنگ و هم طوفان به نفعم تموم شه. اگه نشه، می ذارم ادامه پیدا کنه تا جلوی من به زانو بیفتن ، مثل بقیه. برای اولین بار تو ده سال، اول عمل نمیکنم. وایمیستم. تماشا میکنم. از لحظه و شوکش لذت میبرم. غافلگیرم کرد، اینو بهش میدم. من سورپرایز دوست ندارم، مگه اینکه خودم بخوام یکیو سورپرایز کنم. یه لحظه طول می کشه تا چیزی که جلومه رو از چیزی که می دونم جدا کنم. واقعیت از گذشته. حقیقت از تخیل و اون خودشه. نه آلیسیا. ولی یکی انقدر شبیهش که تونسته سال ها از زیر…