






دانلود رمان طلایی تر از گندم pdf از آرزو انارستانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، تاریخی
خلاصه رمان طلایی تر از گندم
گلبهار خانزاده، زنی با صلابت و نفوذ، آماده پیوند با فرهاد، فرزند نماینده شهر است. درست در همین هنگام، مزارع خان همسایه به دست تودهای ها شعله ور می شود. پیوند خواهر گلبهار با آن جریان، بهانه ای می شود تا فرخ، فرزند انتقام خواه خان همسایه، راهی تازه به زندگی گلبهار بیابد…
قسمتی از متن رمان طلایی تر از گندم
چشم زیر لبش را شنیدم و رفتم سمت اصطبل. دندان هایم تلیک و تلیک به هم می خورد. ترس و سوز هوا با هم تنم را به لرزه انداخته بود. سوسن توی اصطبل میان اسب های دیگر، بیتابی می کرد. مرا که دید سرش را پایین آورد. انگار با این کرنش خوشحالی اش را نشان می داد. دست کشیدم به یالش و چشمان نجیبش را بوسیدم. این پیرمرد چرا خواست فردا تو رو ببینه؟ نکنه فرخ جای خون بها تو رو میخواد. خودم از حرفم خنده ام گرفت. قهقهه میزدم و خم و راست میشدم. خنده ی جنون آمیز که تالاپ تالاپ سم اسب ها را بلند کرده بود. مثل یک رقص غمگین در آن شب پاییزی. بعد خنده ام شد اشک های داغی که می ریخت روی صورت یخم. فرخ می خواست بیاید و من از او می ترسیدم. زیر لب به خود گفتم: چرا نامش را بیخان و آقا صدا می کنم؟
نشد خانم. کار نمیکنه. فردا باید برم پی حجتی. چرا امشب نمیری؟ مراد رو فرستادم. همین ده دقیقه پیش برگشت. نبود
مردک. لابد تو میخونه نشسته پای بساط نجسی. سرم را تکان دادم و بیشتر در پالتوی پشمی ام فرو رفتم. تاریکی دیوانه ام می کرد. حتی برق ستاره ها، در آسمان سیاه ترسناک بود. حالا که بعد از چند روز ابر و مه، ستاره ها می درخشیدند آسمان به نظرم زشت می آمد. زیر لب غر زدم: چه وقت خراب شدن موتور برق بود؟ نصرت بساط تعمیرکاری اش را جمع کرد، فانوس را به دست گرفت و گفت: تا دم عمارت باهاتون میام. تفنگ روی دوشش بود. جز او، جلال هم انگار آماده به آتش بود. خبر آمدن فرخ، به مهمانی ای که صاحب خانه اش توی زندان بود و زن و دخترهایش به هر طرف چنگ می زدند که نجاتش دهند، همه را بهت زده کرده بود.
وقتی رسیدیم جلوی عمارت، فرهاد تازه از اتومبیلش بیرون آمده بود و داشت از مراد می پرسید: چرا اینجا اینقدر ظلماته؟ مرا که دید منتظر جواب مراد نشد و به سمتم آمد. در نور کمرنگ فانوس، می دیدم که لبخند محوی روی لبهایش است. نفس سردش را بیرون داد و چشمهایش منتظر جواب خیره شد به صورتم. موتور برق بازم خرابه. این چندمین باره تو این مدت. با هم راه افتادیم داخل. گوشه کنار سرسرا و مهمانخانه پر بود از شمع ها و فانوس هایی که گفته بودم روشن کنند. رقص لرزان شعله ها و سایه های کش آمده روی دیوار، حالت غم زده و حتی ترسناکی داشت. فرهاد سرش را به گوشم نزدیک کرد و پرسید: چرا اون مرتیکه امشب میاد این جا؟ تو دعوتش کردی؟ حالا نفس گرمش، در تضاد کامل با لباس یخ زده ی تنش میخورد به گوش و گردنم. مشامم را از عطرش پر کردم…