
دانلود رمان میراث یاس pdf از سیما نبیان منش
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی
خلاصه رمان میراث یاس
داستان راجع به یه دخترِ جویای کار که دلش می خواد از لحاظ مالی مستقل بشه تا بتونه خرج و مخارج خودشو دربیاره باسم یاس هست… دوست صمیمیش که برای یه آدم با نفوذ کار میکنه اونو مهماندار هواپیمای شخصی رئیسش میراث، که یه آدم هست میکنه…روز اول کاری وقتی تو هواپیما هستن میراث وقتی یاسو میبینه ازش خوشش میاد و سعی میکنه تو هواپیمای خصوصیش بهش دست درازی بکنه و اینکارو میکنه….یاس باردار میشه اما میفهمه که میراث زن داره و این نفرتشو بیشتر میکنه ولی ….
قسمتی از متن رمان میراث یاس
تو باید یاد بگیری من کی ام … پس خوب نگاه کن… یه شب از همین شب ها باید بیای تو اتاقم و اینکارو انجام بدی… موهای زارارو ول کرد و دکمه های پیرهن فیت تنش رو بست. تن ورزیده اش بی نظیر بود اما احمقانه نبود اگه بخوام به خاطر زیبایی ظاهری به نفر قبول کنم عاشقش بشم!؟ اونم یه همچین مردی…پاهامو بهم فشار دادم و سرمو کج کردم تا دیگه چیزی نبینم….حتی تو خیال هم فکر نمیکردم روزی شاهد و حتی قربانی همچین اتفاقاتی باشم. صداها رو به وضوح می شنیدم. میراث آه تو گلویی کشید و گفت: منو نگاه کن…از نگاه کردم به اون که عین پادشاه لم داده بود رو صندلی و دخترارو به بازی گرفته بود دچار شرم و خشم می شدم.
فکر کنم برای استعفا دادن نیازی نباشه تا تهران برم و باید همینجا همینکارو انجام می دادم. همچنان نگاهم سمت دیگه ای بود که دوباره گفت: با توام منو نگاه کن. صورت عبوسم یه کوچولو چرخید و چشمام رو چشماش ثابت موند. پلکهاش رو خمار کرد و لب کلفت پایینیش رو زیر دندون فشرد. تا با من چشم تو چشم شد لبخند محوی زد…. جذابیتش استایل بدنیش صورتش همه و همه جذاب بودن اما من هنوزم فکر می کردم اون به احمق بیشتر نیست. لحظه به لحظه داشت به من نزدیک میشد…صورتم از انزجار و نفرت درهم شد و ریتم نفسهام تند من این صحنه رو اولین بار بود که یا چشمهای خودم می دیدم. نفس راحتی کشید و بعد لبخندی ناشی از سبکی زیاد بر لب نشوند و گفت…
اوووووم….خوب بود. تو اون لحظه بازهم چشم تو چشم شدیم. اون دختر برای اینکه دمی کنار میراث باشه هرکاری براش انجام میداد…هرکاری. رد که شد چشم ازش برداشتم و دوباره میراث رو نگاه کردم یکم خودش رو داد عقب تا بتونه بره و بعد لیوان نوشیدنیش رو برداشت و دوباره با لذت به مقدارش رو سر کشید. حتی خودمم با دست نمیتونستم گره ی مابین ابروهام رو باز کنم همچین آدمایی… همچین آدمایی وجود داشتن و من نمیدونستم؟ لب های نرمم رو از هم باز کردم و جواب دادم؛ ياس… سرش رو اهسته جنبوند و اسمم رو چند بار با خودش لب زد…یاااس.. ياس… خب یاس تا حالا این حس خوب رو تجربه کردی!؟ دستامو جفت کردم و بین پاهام گذاشتم و بعد لبهامورو هم مالیدم و گفتم: چه حسی ؟