
دانلود رمان زئوس pdf از آرزو نامداری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی، معمایی، اکشن
خلاصه رمان زئوس
سلیم….مردی که یه دنیا ازش وحشت دارن و اسلحه جز لاینفک وسایل شخصیش محسوب میشه…اون از دروغ و خیانت بیزاره و گناهکارها رو به روش خودش مجازات میکنه …کی میدونه اون چند نفر رو کُشته…؟ به اون میگن زئـوس، چون این نام برازنده ایزد آسمان رخشان و الهه یونانیان هست… حالا چی میشه اگر یک زن…یه دختر با چشم های شیطانیش، با هدف قبلی وارد زندگی این مرد فوق ترسناک بشه…؟ خیانتش قابل بخششه…؟ و یا مجازاتی جز مرگ در انتظارش نیست…؟
قسمتی از متن رمان زئوس
خدا زلیلت کنه شکووور…بیا منو ببر دکتر دارم از درد پا میمیرم….د ِگل بگیرن در این خراب شده رو که نمیشه یه
توالت رفت…صد مرتبه گفتم بچه های کریمه رو تو خونه راه نده، از ته چاه بالا اومده باز…! سلیم پرده چرک و کثیف را آهسته کنار می زند و شکور داخل توالت می شود…به ستون پارکینگ تکیه داده است…سیگار دود می کند و می داند همین حوالی، سر و کله اش پیدا می شود…آن بادکنک تو خالی که فکر می کرد می تواند کسی مانند سلیم را دور بزند…که گمان می برد می تواند به همین زودی ها سلیم را
از سر راهش کنار بزند…مگر نمیدانست او کیست…؟
نمی دانست زیر یوغ چه کسی دارد نفس می کشد…؟ نمی دانست دور زدن کسی مانند او، چقدر برایش گران تمام می شود…؟ ماشین از سراشیبی پارکینگ پایین می آید و سلیم نور افتاده روی پوتین هایش را میبیند…خودروی لوکس فیاض، درست تا کنار ستون پیش می آید و سلیم همان لحظه جلوی رویش می ایستد…ترمز کردنش در آن ثانیه و …قرار گرفتن پای سلیم، روی کاپوت گرم ماشین…فیلتر سیگاری که له می شود و…مرد غول پیکری که سرش به سرعت از ماشین بیرون می آید: هوووی…؟ سر بالا می گیرد و کلاهش را برمی دارد. فیاض با دیدنش لحظه ای جا می خورد و بعد از مکثی که نشان از یکه خوردنش بود، ماشین را خاموش می کند…سلیم با نگاه تاریک و تهدید گرش، همانجا منتظر پیاده شدنش می ماند…فیاض پایین می آید: بازم مثل جن پیدات شد…؟ تو تا مارو از نندازی راحت نمیشی، نه…؟
به زودی میفهمید…فکش تکانی می خورد و قولنج گردنش را می گیرد…فیاض می داند چه گند بزرگی زده است…؟ می داند اولین اشتباهش، آخرین اشتباهش می شود…؟ خب…؟ تو تا با من کار مهمی نداشته باشی سر راهم سبز نمیشی…چی شده…یاد لحظه ای می افتد که نفس را گوشه ی در ، گیر انداخته بود…. یاد آن عکس های کوفتی دخترک، کنار تخت او…پایش را از روی کاپوت ماشین برمی دارد و قدمی به فیاض نزدیک می شود…خوب بلد است چگونه بترساندش…خوب بلد است او را همان طوری که خودش می گفت بی اندازد…از صدای زمخت شده اش را فیاض خوب می شنود: به بابات بگو موش اَلِکس رو بین خودیا پیدا کردم…! می گوید و بی توجه به پاهای میخ شده ی فیاض، کلاهش را روی چشمانش می کشد و می رود…دستاتو بده بالا پاهاتو باز کن…! چشمی در حدقه میچرخاند و همین کار را میکند…مأمور سرتا پایش را می گردد…وقتی مطمئن می شود چیزی با خودش همراه ندارد، صدایش را بالا می برد: بـعدی بیاد کار دارم…!