
دانلود رمان شیطان یا فرشته pdf از نیلوفر قائمی فر
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان شیطان یا فرشته
تاحالا شد به عواقب رفتار و گفتار و کردارتون در مقابل اطرافیانتون فکر کنید؟ شده کارما پس بدید و قربانیِ کسی بشید که تا دیروز خردش میکردید به سُخره میگرفتید و ذلیلش میکردید؟ آیا به این ضرب المثل عقیده ای دارید که با هردستی بدید با همون دست پس میگیرید ؟ شور و عشقو با انتقامِ عُقده ها رو تجربه کردید؟آیا شده حتی از یک ثانیه ی بعد زندگیتونم خبر نداشته باشید؟ شده گاهی در چاهی بیفتید که قبلا برای کسی کنده بودید و حالا درست بالای اون چاه همون آدمه و در قعر چاه خود شما؟ میخوام داستانی رو براتون تعریف کنم که هرخط رمان اوج هیجان و شور و احساس کنید و هر لحظه به خودتون بگید آیا منم مثل او هستم؟
قسمتی از متن رمان شیطان یا فرشته
چشمامونو با دستمال بسته بودند. دهن هامونم همینطور . بعد ساعت ها حرکت، بالاخره یه جا متوقف شدیم. تازه ، وقتی چشم بند ها باز شد، فهمیدم که علاوه به بیست، سی تا زنی که از اتوبوس ما و دو تا اتوبوس دیگه ربوده بودند، نزدیک به سی زن دیگه هم در اون مکان _که شبیه یه قرنطینه بود_ هستند . که بعد فهمیدیم دو روز قبل از ما اونارو گرفتن . یه پزشک آوردن، همه مونو معاینه کرد. باکره ها از زن ها جدا شدن. دوباره چشم ها و دهانمون رو بستن .ما رو بردن یه جای دیگه. نمی دونم کجا بود. به شدت حالم بد بود. این دزدیدن تا استقرار سه روز طول کشید و تو این مدت فقط سه وعده غذایی خورده بودیم . در برابر استقامتمون، کتکمون زده بودن .
زیر چونه م کبود بود. پهلوم هم خون مرده شده بود .با پوتین لگدم زده بودن، چون گریه زاری می کردم . دو روز قبل هم یکیشون می خواست بهم تجاوز کنه. انقدر جیغ زدم و استقامت کردم که هنوز جای دستاش هم روی قفسه ی سینه و گردنم نمایانه. از صدای جیغ من، یکی دونفر دیگه شون اومدن و اون مرتیکه _مردیکه_ ی هار وحشی رو ازم جدا کردن و با لحن کوبنده ی عربی بهش یه چیزی گفتن و بردنش … انقدر تو این چند روز گذشته استرس بهم وارد شده، که دستام می لرزه و هی بلوزم از دستم در می ره. سه نفر مقابل باکس ویترین من ایستاده بودن. سربلند کردم. پیرمردی چروکیده و مردنی دیدم. با سری کچل که دورش موهای خیلی کم پشت سفید داشت.
یه عینک ته استکانی با فرم مشکی، بینی عقابی، لبای قیطونی، صورت لاغر ، پشتش یه قوز کم از لاغری داشت، با قد تقریبا یک و پنجاه و هشت شصت، با عصا. انگار قلبم ایستاده بود . دوتا مرد قد بلند و قوی هیکل _تو کت و شلوار مشکی _ کنارش ایستاده بودن. با دستای لرزون به طرفم اشاره کرد. قلبم هری ریخت. با وحشت از جا پریدم. زدم رو شیشه و گفتم: – نه … نه ..تو رو خدا نه … یکی از محافظای فروشگاه اومد طرفم . با تشر زد رو شیشه. به عربی یه کلمه ای رو هی تکرار می کرد .این پیرمرد هاف هافو می خواد “من” رو بخره. یه دختر بیست و شش هفت ساله ی باکره ! زیادیش نکنه ! یعنی زندگی من اینه ؟! خدایا منو بکش. ضجه می زدم.