






دانلود رمان سرآشپز pdf از مریم
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، کلکلی
خلاصه رمان سرآشپز
پس از سال ها تلاش، مانیاس به عنوان سر آشپز اصلی رستوران لذت مطلق انتخاب می شود. اما مشکل اصلی اینجاست که باید با کامیار مدیر جوان و کمالگرای رستوران کار کند که معتقد است؛ آشپزخانه جای زنان نیست. جنگ قدرت بین این دو به تدریج به کشمکشی عاشقانه تبدیل می شود، مخصوصاً وقتی کامیار متوجه می شود دستورات غذایی مانیاس نه تنها مشتری ها، بلکه قلب او را نیز تسخیر کرده است. آیا این دو می توانند تفاوت هایشان را کنار بگذارند و دستورالعمل عشق را با هم بپزند؟
قسمتی از متن رمان سرآشپز
تماس رو که قطع کردم مامان صدام زد. مانیا بیا شام به سمت مامان رفتم و کنارش روی میز نشستم. داشتم با دایی شهروز صحبت میکردم سلام رسوند. مادر جون حالش خوب بود؟ بله حالش خوب که نه عالی بود بعد از صرف شام کنار هم نشسته بودیم که اقا سیاوش شوهر خالم زنگ زد به خاله و گفت که مهمان از شهرستان واسشون اومده و ما هم مجبور شدیم با خاله اینا برگردیم خونه، شروین جلوی در خونمون ترمز کرد. من ومامان بعد از تشکر و خداحافظی از ماشین پیدا شدیم. به پیشنهاد من تا سر شب با مامان یه فیلم کمدی دیدیم از بس خندیده بودیم اشکمون در اومده بود. موقعه خواب که شد گونه مامان رو بوسیدم و کنار گوشش گفتم: مرسی که هستی بعد به سمت اتاقم رفتم و با خیال راحت خوابیدم.
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم اونقدر خوابم میومد که بدون اینکه به اسکرین گوشی نگاه کنم تماس رو برقرار کردم. اخه فکر می کردم مزاحم همیشگیم سوگنده… سوگند جان مادرت بزار بخوابم اخه تو هنوز یاد نگرفتی چه موقعه ای باید با من تماس بگیری خاک بر سرت بدون اینکه منتظر جواب سوگند باشم تماسو قطع کردم وگرفتم خوابیدم صبحانمو که خوردم گفتم زنگـ بزنم به سوگند از دلش در بیارم البته مطمئن بودم ناراحت نشده رفتم تو لیست تماس های دریافتی که یه دفعه چشمام گرد شد شماره ناشناس بود ولی من که با سوگ… وای خدا یعنی من با یه غریبه اینجور حرف زدم. به شماره زنگ بزنم… وای باور کن نشسته چقدر بهم خندیده حالا چکار کنم. ولش کن اگه باهام کار داشته باشه خودش زنگ میزنه…وای نکنه از رستوران تماس گرفتن… همینجور داشتم با خودم حرف میزدم که گوشیم داخل دستم لرزید… خودش بود همون شماره…
وای خدا الان چکار کنم… بیخیال مانیا خودتو بزن به اون راه، اره بهترین راه همینه نفس عمیقی کشیدم و تماس رو برقرار کردم…سلام بفرمایید…الو..سلام…خانوم افراشته؟؟بله خودم هستم. چند دقیقه سکوت کرد بعد با حالتی که انگار داشت می خندید جملشو کامل کرد. ۲ ساعت پیش بهتون زنگ زدم اما انگار شما منو با یه نفر اشتباه گرفتید… خواهش میکنم بالاخره پیش میاد. تماس گرفتم که خودم شخصا بهتون اطلاع بدم که شما به عنوان سرآشپز قبول…بله واقعا من شرمنده ام شما رو با دوستم اشتباه گرفتم… بله خانوم افراشته بهتون تبریک میگم…واقعا اقای ستوده یعني من…از خوشحالی زبونم بند اومده بود و نمی دونستم چی بگم. خواهش میكنم؛ فردا مدارکاتونو همراه خودتون بیارید…