
دانلود رمان حاتم pdf از غزاله جعفری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان حاتم
همزمان با شروع کارورزی آلا میثاقی در بیمارستان، رازی قدیمی در خانواده فاش میشود. رازی که آنها را به زادگاهشان بازمیگرداند؛ جایی که افسانههای حاتم سلطان زاده هنوز زنده است…
قسمتی از متن رمان حاتم
خدای من…این مردی که مقابلم ایستاده بود، حاتم بود؟ با آن رکابیِ دو بنده ی سفید و شلوارک طوسی که تا پایین زانو می رسید؟!؟ هین کشیده و پلک فرو بستم. چشمان گرد شده اش آخرین چیزی بود که دیده بودم. صدای خنده ی خواهرهایش که بلند شد، پر حرص غرید؛ به جای هر و کر کردن، به آدم یه ندا بدین که مهمون داریم. افسانه میان خندیدن بلند گفت: آلا که مهمون نیست…هلیا…بدو برو یه چیزی بده داداش که بی حیثیت شد. صدای خنده ی مردانه ای نیز به گوش رسید که حاتم باز هم غرشی کرد. عمه ات بی حیثیت شده….تو هم نمی خواد ادا بیای دکتر…پر و پاچه ی لختِ مریضا رو یعنی ندیدی؟
به سمت اپن چرخیدم و اولین چیزی که دیدم صورت سرخ شده ی افسانه بود. با دیدنش در آن حال، خودم نیز به خنده افتادم. دست روی دهان فشردم به حاتم زیادی فشار آمده بود. بسه بابا…جمع کنین بساط الکی خندیدناتون…ُهلیا رفتی لباس بدوزی؟ اومدم داداش…دیس برنج را دست مردانه ای از افسانه گرفت. نگاهم روی حامد ثابت شد؛ صورتش بر خلاف پسرهای اطرافم، کمی آفتاب سوخته شده بود و این نشان از کاری بودنش بود. با دیدن چشمانم سر پایین انداخت و خوش آمدی گفت
از من خجالت می کشید، حتما به خاطر ماجرایش با شیری… برو بشین آلا…حجاب کرد دیگه! افسانه با گفتن جمله اش، دوباره پقی زیر خنده زد. سینی را دوباره برداشتم و سمت سفره چرخیدم. تیشرت به تن زده بود، اما شلوارکش همان بود. کمی پای حاتم را دیدن که ایرادی نداشت….چینش سفره که به اتمام رسید، تنها جای خالی را برای نشستن شکار کردم جایی درست مقابل حاتم!!!چشم در چشم شدنمان همزمان شد با تکان دادن سرم به نشانه ی سلام!