
دانلود رمان کلاغ زاده pdf از نوشین سلمانوندی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان کلاغ زاده
نارون پس از مرگ مرموز مادرش، به روستای اجدادی پدرش بازمیگردد، اما در شب نامزدی اجباری با پسرعمویش، با کمک پیرزن دانای روستا (بیبیاش) فرار میکند و راهی تهران میشود. در میان هیاهوی شهر، عشقی ناخواسته قلبش را تسخیر میکند؛ عشقی که رازهای خانوادهاش را برملا میکند و تباهی را به دنبال میآورد …
قسمتی از متن رمان کلاغ زاده
-وای مامان بیدارش کن دیگه! یعنی خودش؟! -به نظرت هنوزم چشمهاش سبزن؟ با صدای بلند خندههایشان در جایم کمی جا به جا شدم. در رویایم بودند؛ حرف میزدند و با خنده از خودشان پذیرایی میکردند. دلم میخواست به قسمت دیگری از خوابم بروم تا از دست صداهایشان راحت بشوم. -آخه مگه نوزاده که تازه رفته باشه تو یکسال و رنگ چشماش پریده باشن؟! دوباره صدای خنده و حرفهای نامفهومشان بود که در گوشم پیچید. نه صدای غارغار کلاغی بالای سر چادرم میآمد و نه خبری از سگهای روستا بود. دستم را کمی جلو بردم تا گرمای تن بی بیام را پیدا کنم اما هر چقدر دستم جلو میرفت، فضای خالی هم بیشتر حس میشد!
-بیدارش کنیم فکر کنم؟ داره خواب میبینه. صدای پچ پچ مردانهای بود که دوباره در گوشم نجوا کرد. خمیازهای کشیدم و زیر لب نالیدم: بی بی! -دیدین گفتم داره خواب میبینه؟ دیشب را به یاد آوردم مرحله به مرحلهاش را مرور کردم و ترسیده چشم باز کردم و سیخ سر جایم نشستم. به صندلی ماشین چنگی زدم و بیشتر در جایم فرو رفتم! درهای ماشین باز و سرهایشان را داخل آورده بودند و زل زل نگاهم میکردند. -سلام عزیزم. خوش اومدی! چرخیدم و به دخترمو طلایی که روی لبهای کوچکش به بخند نشانده بود، نگاه کردم. خودش بود. مری من! باورش برایم سخت بود که بعد از مدتها توانسته بودم دوباره ببینمش؛ هیجان زده لب زدم: مری! -جان مری؟! لبهایم را روی هم فشردم و با ذوق گفتم:
-باورم نمیشه… خودتی؟! خندهی ریزی کرد و آرهی بامزهای گفت. دلم برایش ضعف رفت. به سمت در ماشین هجوم بردم و بازش کردم؛ الحمدالله این در را باز نکرده بودند! با خوشحالی پیاده شدم. -پس ما چی؟ ما هم بغل میخوایم! بیاهمیت به اطرافم و حرفهایشان، ماشین را دور زدم و نزدیکش شدم. دستهایش را از هم باز کرد و مشتاق به سمتش پرواز کردم. عطرش را بو کشیدم. شانههایش را محکم فشردم و دستانم را قفل کمرش کردم. حس کردم کمی ورم کرده باشد. شاید هم از حالت استخوانی در آمده و کمی تنش گوشت گرفته بود! بوسههای ریزی روی موهایم مینشاند و با مهربانی میگفت: اگه بدونی چقدر دلتنگت بودیم! …