
دانلود رمان دل فگار pdf از آرزو توکلی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اربابی، مافیایی
خلاصه رمان دل فگار
پازل مرموزی در حال تکمیل است؛ اوستا اسراری را فاش کرده، اردوان در آستانه سقوط قرار گرفته و سوگند در مرکز این طوفان است. وقتی مدارک مشکوکی در شب عروسی ظاهر میشوند، هر کس انگیزهای برای پنهان کردن حقیقت دارد. اما واقعیت چیست؟ آیا این یک توطئه از پیش طراحی شده است یا بازی سرنوشت؟ شبی که باید همه چیز را روشن میکرد، فقط سوالات بیشتری به همراه آورده است…
قسمتی از متن رمان دل فگار
فهمیدم میخوان کجا برن حالا دلشون هوای پسر بی لیاقتشون که شاید سال به سال هم بهشون زنگ نمیزد کرده. دستمو بالا اوردم…نیاز به گفتن نیست، خودم فهمیدم یعنی اونقد اون پسر بی لیاقتتون مهمتره که به خاطرش می خوایید منو توی اون عمارت دراندشت تنها بزارید؟ بابا دستشو روی بازوم گذاشت…نه دخترکم، تو نور چشم منی ولی اونم پسرمه از چیزایی که شنیدیم باید برم هر طور شده برش گردونم. پوزخندی کنج لبم سر کشید، نیاز نیست این همه راه برید که فقط کافیه بگید قراره اموالتون رو بنامش بزنید فردا صبح اینجاست، پسر شما از از هرچی بگذره از پول نمیگذره…مامان گریان گفت: سوگند داری درمورد برادرت حرف میزنیا…
با به یاد آوردن اون شب تلخ قسم خوردم که دیگه حتی اسمشو به زبون نیارم و برای همیشه از زندگیم حذفش کردم. برید خدا به همراهتون و نم اشکی که روی گونه ام غلتیده بود رو با سر انگشتم پاک کردم رو هر دوشون رو بوسیدمو با چشمانی گریون بدرقه اشون کردم. بعد از اونکه ماشین در لا به لای تاریکی کوچه گم شد هق هق گریه هام بلند شد، تا به حال پیش نیومده بود که حتی برای یک روز هم که شده تنها بمونم اما حالا به خاطر شازده اوستا باید یک ماه رو تنهایی سر کنم عمو به طرفم اومد و بغلم کرد، اما خاله گوهر کنار پسرش ایستاده و نظاره گر بود. هیچوقت محبتهاشو ندیده بودم، هیچوقت خنده روی لب نداشت.
همیشه با تخسی نظاره گر همه چی بود. عمو دستی روی موهای ل.ختم کشید؛ گریه نکن عمو جان، زود بر میگردن… عمو هم انگار داشت با دختر بچه چهار ساله حرف میزد. از بغلش بیرون اومدمو خیسی صورتمو با کف دستم پاک کردم. چشم عمو راننده که رفت اگه میشه به رانندتون بگید منو ببره خونه…اینبار خاله جلو اومد و گفت: کجا دخترم؟ مگه مامانت نگفت که اینجا بمونی. خاله اگه اجازه بدین…میون حرفم پرید، نه اجازه نمیدم، تو حالا دست ما امانتی اینجا میمونی تا انشالله ارباب بهادر حنانه جان برگردن. عمو دستش رو پشت کمرم گذاشت. اره عمو جان بریم تو… نگاه اشکیمو برای لحظه ای روی اردوان چرخوندم و همراه عمو و خاله به داخل رفتم..