
دانلود رمان طاغوت pdf از دلیار
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان طاغوت
ماشینش را باز می کنم و خودم را در صندلی سمتِ شاگرد جای می دهم. صدای شُر شُرِ باران بر سقف ماشین سکوت بینمان را می شکند و من هم چشم می دوزم به قطره های درشت باران به روی شیشه که سعی در پیشی گرفتن از هم دارند. اما طولی نمی کشد که صدای گرفته اش این سکوت را می شکند: از کارت مطمئنی؟ به سمتش سر می چرخانم و این بار با دقت به صورتش خیره می شوم؛ به ته ریش هایِ جذابش، به لب هایی که هنگام حرف زدن قلوه ای می شوند. و در آخر به چشمان سبزش که جنگل را در خود نقاشی کشیده بودند. اما من همان هستم. هیچ چیزی در دلم تکان نمی خورد و این را مطمئنم.
قسمتی از متن رمان طاغوت
به هر سمت گردن می کشم تا او را عبوس از سمت سرویس بهداشتی به سمت خودم می بینم. متعجب می شوم .کنارم که قرار می گیرد زبانم به کار می افتد: خون دادی؟ چشم غره ای می رود و با تشر می گوید: نه این الدنگا هیچی حالیشون نیست پاشو جمع کن بریم. روسری ام را جلوتر می کشم و آهسته می گویم: باید جوابش رو بگیریم اما اول تو باید خون بدی خب! لب می گزد و دستی به ریش هایش می کشد که نشان از عصبانیت دارد: خون نگرفتن مرتیکه اجبار کرده ادرار باید بدم.
میان انبوه از غم هایم خنده ام می گیرد و پقی به زیر خنده می زنم. نگاه خشمگینش را که می بینم، دستم را به روی لب هایم قرار می دهم تا خنده ام بند بیاید. می شه بگی توی این گرما کجا باید این همه راه رو پیاده بریم؟ خب با ماشینت می رفتیم. غرغرهایم را می شنود و نمی شنود. از وقتی جواب آزمایش را گرفته ایم مرا با خود مستقیم به خیابان شلوغ کشانده است. آفتاب بی رحمانه می تابد و من کم دارد در زیر این چادر جان بدهم. در کوچه ی تنگی می پیچد .بالاخره می ایستد تا به او برسم.
شانه به شانه اش قدم بر می دارم. رو به روی ساندویچی کوچکی می ایستد که نامش ساندویچی عمو موسی است. با نگاهش از من می خواهد که به داخل بروم. با وسواس پا به داخل می گذارم. بوی جگر و همبرگر درهم پیچده و باعث می شود ناخواسته عق بزنم. از صبح هیچ چیز نخورده ام و این بو باعث شده بود چهره ام از بیزاری درهم رود. هر جا دلت می خواد بشین. نگاهی به انتها می کنم .از رنگ زرد دیوارهایش متنفرم. به اجبار میز وسطی را انتخاب می کنم و پشت صندلی می نشینم.