
دانلود رمان ایگل و رازهایش pdf از نیلوفر لاری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی، جنایی
خلاصه رمان ایگل و رازهایش
سخنانش چون خنجری از خشم بود، اما در پشت آن، زخمی کهنه از اندوه میدرخشید. فردا شاید از این جنونِ امروز متنفر باشم… پس قسَم میخواهم: هرگز آنچه را اتفاق خواهد افتاد به رخم نکشی، ایگُل! با چشمانی گیج پرسیدم: از چه چیزی نباید حرف بزنم؟ و او با نگاهی حیوان وار و حرکتی سریع، مرا به سمت خود کشید… چنان وحشیانه و غیر منتظره که ناگهان خود را در چنگالِ میلِ او یافتم و بدنم از التهابِ این عشقِ مسموم می لرزید. لعنت بر این شیشهٔ شیطانی… و بر این چشمانِ گربه ای تو که مرا تا لبِ پرتگاه کشاندند!
قسمتی از متن رمان ایگل و رازهایش
فکر کردم اصلا این مدت که اینجاست من صداش رو شنیدم یادم نمی آمد هیچ وقت از رفتارهای غیر عادی اش خوشم نیامده بود. با اینکه تقریبا یک سالی از من بزرگتر بود اما به خاطر جثه ریزه میزه اش چند سالی کوچکتر از من نشان میداد. هر چند که من هم خیلی هیکل درشتی نداشتم ولی او در مقایسه با من به قول دانیار زیادی فنچول بود. بدون هیچ حرفی راهم را از دانیار جدا کرده بودم اما نرسیده به درب ورودی غربی عمارت با شنیدن صدای جر و بحثشان پایم به زمین چسبید. خودم را در پناه دیوار کشیدم و نگاهی دزدکانه به سمتشان انداختم.
نمیدانم دانیار چه کرد یا چه گفت که مونس این دختر به ظاهر ساکت و کمرو و مظلوم نما با چهره ای برافروخته مشتی به شانه اش همان جا که تا چند لحظه پیش تکیه گاه من بود کوبید و بعد دانیار که با آن همه هارت و پورت و جذبه خاص دولت شاهی اش از یک دختر سقلمه خورده بود و تنها واکنشش یک زهرخند بود و بس آرام و بی آزار از کنارش گذشت. این عجیب ترین و دیوانه وارترین صحنه ای بود که در تمام عمرم میدیدم. عجیب بود واقعا عجیب و باورنکردنی بود. آن قدر که نمی توانستم به چشمان خودم بابت آنچه دیده بود اعتماد کنم.
آخر این دختره ی مرموز و رام که توسری خورش در گذشته ملس بوده کی دل و جرات این را پیدا کرده که در مقابل دانیار شاخ و شانه بکشد؟ و او … او چرا در مقابلش کوتاه آمده و حقش را نگذاشته بود کف دستش؟ چرا مشتی را که به سمتش رفت خرد نکرد؟ چرا گذاشت او پیشش احساس قدرت کند؟ داشتم از فکر کردن به رویارویی عجیب و غریب آن دونفر دیوانه میشدم در طول و عرض سالن نشیمن راه میرفتم و با خودم حرف میزدم. خاله همتا فهمیده بود کک افتاده توی تنبانم و کنجکاو و حتی نگران شد چی شده ایگل؟ زیر لب با خودت چی پچ پچ میکنی؟ از وقتی برگشتی آروم و قرار نداری اون بیرون اتفاقی افتاده کسی چیزی بهت گفته؟ به مونس گفتی بیاد دیدنم؟