
دانلود رمان کفش قرمز pdf از رویا رستمی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان کفش قرمز
بازیگری؟ واقعاً؟ نه، هرگز دلم نخواسته بود توی این ورطه بیفتم. انگیزه ام هم صفر بود. ولی عشق به آریو برزن… آن مرد لعنتی با آن غرورِ بی انتها… همه چیز را خراب کرد. حالا آریو قلبش شکسته، غرورش خُرد شده، و رابطه مان داره نفس های آخرش رو میکشه. پدرم همون دکترِ همیشه ناراضی داره زورگوئی می کنه که برم سمت کنکور پزشکی. ولی من… من رفتم تست بازیگری دادم. می دونی چرا؟ فقط می خواستم به آریو نشون بدم که من هم میتونم تو دنیای خودش قد علم کنم. می خواستم بگم: ببین، منم هستم. حتی اگه تو شکستی.
قسمتی از متن رمان کفش قرمز
اینجا چه خبره؟ این چه حالیه که داری؟ تلخ بود پوزخندی که نباید مال مادرش باشد. آرام زمزمه کرد: بزار برم داخل مامان توضیح میدم. مرضیه خود را کنار کشید اما یکباره گفت: صبر کن ببینم دور لبت چرا کبوده؟ تپش بی خیال داخل شد که با دیدن قیافه ی متعجب سیاوش و سپهر و میثمی که توپ به دست بود دوباره پوزخند به لب هایش ارزانی شد و او این پوزخندهای تلخِ تلخ را دوست نداشت! آریو ریلکس به پشتی مبل تکیه داد و گفت: بفرمایین تا توضیح بدم. تپش پر ترس نگاهش کرد و اگر آبرویی رفته می شد مطمئن بود امشب رگ می زد از این مرد، هر چه بادا باد!
سه مرد روبرویش نشستند و مرضیه با عجله به آشپزخانه ی زیادی شیکش رفت تا بتواند از مهمان عزیزش به بهترین نحو پذیرایی کند. تپش کنار سپهر نشست و دست سردش را روی دست سپهر گذاشت و با هراس به آریو نگاه کرد و چند تا آیه الکرسی نذر می کرد اگر این روانی زیادی جذاب حرفی نزند؟! سپهر دلواپس نگاهش کرد و به آرامی پرسید: اینجا چه خبره تپش؟ تپش خاموشی می خواست به شرط سکوت این مرد و وای به دهانی که انگار امشب قصدش فقط فنا شدن این زیبای اروپایی را داشت. آریو پا روی پا انداخت و چشمکی به تپش زد و گفت: منو خیلی ببخشین که مزاحمتون شدم قصدم این نبود اما بزور تونستم از دخترتون آدرسو بگیرمو بیارمش خونه.
سیاوش هراسیده از فکری که از ذهنش شناور بود گفت: چی شده؟ اینقدر مزمزه کردن ترس مردم خوشایند بود؟ آریو جنتلمنانه کمی به سویشان خم شد و گفت: نگران نباشین اتفاق خاصی بیفتاده…من امروز که از سر فیلمبرداری اومدم تو یکی از کوچه های خلوت متوجه دختر خانومتون شدم که چند نفر انگار مزاحمشون شده بودن. تپش با چشم های گرد شده نگاهش کرد و تا به حال گفته بود این مرد دست همه ی شیادهای دنیا را بسته بود؟ آریو لبخند کمرنگی روی لب هایش نشست گفت: من فقط وظیفه دونستم که کمکشون کنم. واسه همین پیاده شدم و یکم هم کتک کاری شد…اما خوشحالم که دختر خانومتون سالمن اما انگار گوشیشونو گم کردن چون هر چی گشتن پیدا نشد.