
دانلود رمان پیانولا pdf از مرجان فریدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان پیانولا
خزان، زیبای تاریک عمارت و پیانیست نابغه با بیماری عجیب، دو قربانی از یک تراژدی قدیمی هستند. در این قصر شیشه ای که هر انعکاس صدا خاطره ای را زنده می کند، موسیقی تنها راه ارتباطشان است. اما آیا هنر می تواند کینهای را که سال ها در دیوارهای عمارت رسوب کرده، بشوید؟ یا این سمفونی، آغازی بر انتقامی دیرینه خواهد بود؟
قسمتی از متن رمان پیانولا
دستش را بند شکمش کرد و خم شد و قهقهه زد، نیش اشک به چشمانم هجوم آورد. بعد این همه سال برگشتم، نه بابام اینجاست، نه…ناگهان با گریه جیغ زد: ولی تو هستی، چرا نمردی ها؟ چرا زنده موندی؟ یک قدم به عقب برداشتم. به سمتم هجوم آورد، میکائیل برخاست و با دقت از لباس خواهرش گرفت و او را عقب راند. صدای جیغ هایش وجودم را به لرزه درآورده بود: چرا بابام حتی تو وصیتش هم باید تو رو به ما ترجیه بده ها؟ چرا؟ چرا اومدی تو زندگیه ما؟ من به خاطر توی عوضی چرا باید برگردم به این خراب شده؟ که تو همه چی رو بالا نکشی؟ چرا تو گم نمیشی بری؟
میکائیل محکم او را نگه داشته بود و من سنگ کوب کرده، هاج و واج به راحیل زل زده بودم به صدای خش دارش به گریه های غمناکش…بغضم را به سختی فروخوردم، عمه خانم نفرینم می کرد. با بغض به اطراف نگاهی انداختم پوزخند سحر، نگاه بیخیال سالار، چشمان کینه توز عمه خانم، نگاه غم زده و گریان راحیل و چشمان سرد و تو خالی میکائیل. با بغض عقب عقب رفتم، کاش می رفتم! کاش آن شب کزایی، به خان بابا آن قول را نداده بودم! کاش گورم را گم می کردم! نفسم را در سینه حبس کرده بودم، نه اینکه خودم بخواهم او در سینه ی من حبس ابد خورده بود گویی یک تخته سنگ قورت داده باشم نه می توانستم نفس بکشم و نه فریاد بزنم؛ تنها با چشمان نم زده ام نگاهش می کردم.
او را با همان، لبخند دندان نما و چال کوچک گونه ی راستش به یاد آوردم. روزی که برای اولین بار دیدمش را خوب به یاد دارم؛ النگوهای چوبی و هنری، گوشواره های کوچک و گرد و عروسکی. به سختی با آن اندام ظریف کیف ویالونش را با کوله ی روی دوشش حمل می کرد. استاد او را معرفی کرد، گفت چند جلسه به صورت افتخاری در کلاس ما حضور دارد. استاد که مردی میان سال و کمی تپل بود با خنده، هیجان زده گفت که پدر دخترک عروسکی پوش، از بزرگ ترین اساتید موسیقی ایران است. چندان نفهمیدم چه ها گفت، با کنجکاوی هیکل دختر را زیر نظر داشتم، همیشه ب یشتر از ظاهر دیگران، هیکل شان برایم مهم بود. اندام ظریف و به قول مامان لاغر مردنی او آرزوی منی بود که تا به یاد داشتم تپل بودم و لپ هایم کمی آویزان.