






دانلود رمان ازدواج به سبک رابین هود pdf از بانوی ایرانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، طنز
خلاصه رمان ازدواج به سبک رابین هود
هامین که همیشه زیر سایه ترس از شکست عاطفی زندگی کرده، حالا در آزمایشی عجیب گرفتار شده: ازدواج های موقت ترتیب داده شده توسط مادرش. اما این طرح نه تنها مشکلاتش را حل نمیکند، بلکه او را با سوالات بزرگتری روبه رو می سازد: مردانگی واقعی چیست؟ و آیا می توان عشق را مثل یک امتحان کنکور قبول شد؟ تقدیر اما برنامه ای دیگر برای او دارد…
قسمتی از متن رمان ازدواج به سبک رابین هود
برنامه اش برای هامین تازه شروع شده بود و اصلا خوشش نمیومد که کارهاش رو عجله ای پیش ببره. از طرفی دوست نداشت تا پسر خودش ازدواج نکرده، نوه اش بخواد زن بگیره و دو فردای دیگه با بچه هاش تو عمارت رفت و آمد کنه! بنظرش اصلا خوبیت نداشت! ولی با مشکل هامین که فقط خودش و آمیر خبر داشتند، مونده بود که تا کی میتونه بهونه ی درس و دانشگاه پسرش رو بیاره؟ بالاخره دیر یا زود فارغ التحصیل میشد و بیشتر از این نمی تونست مانع ازدواج پسرهای حدیث، به خصوص پوریا بشه! وارد محوطه ی حیاط شد تا به سمت کارگاه بره. نسرین نزدیکش اومد و سلام داد. مجلل سری تکون داد و گفت: چه خبر؟
منظرخانم و دو سه تا از فامیلاش اومدن که شله زرد بار کنند. بهم گفت اجازه اش رو قبلا گرفته. درسته، کمکی خواستن و دست خودت و ملیحه خالی بود، دریغ نکنید. رو چشام! جانان رو دیدی؟ دیر میکردم خودش میومد سراغم! آره امروز زودترم اومد. تنها هم نبود. منتها دلدرد داشت و گفت اینطوری نمیتونه تا عصر دووم بیاره. رفت درمونگاه پشتی یه آمپول بزنه و برگرده. مجلل، چشم ریز کرد و گفت: یعنی چی تنها نبود. با کی اومده بود؟ نسرین چرخید و آروم گفت: اون دختره رو می بینید که سرافون ارغوانی گلدار تنشه؟ شالشم صورتیه. کنار منظر کار میکنه رو میگی؟
خودشه. وقتی رسیدن، جانان بهش گفت یه صوابی کن و به جای بیکار نشستن، به این بندگون خدا دستی برسون. با نمکه! حتمی دخترشه. شاید، چون یه شباهت هایی هم دارند. من برمیگردم داخل، جانان که اومد بهش بگو امروز نمونه. بره استراحت کنه. رو چشام خانوم. مجلل نگاه آخری به دخترک انداخت و راه افتاد. چهره ی معمولی و بانمکی داشت. اندامش هم متوسط و معمولی بود. جانان، زن ساکت و کم حرفی بود که بندرت میشد حرفی ازش شنید. اکثرا تو خودش بود و مشغول کار. فقط میدونست که یه دختر داره. یه بار اسم دخترش رو پرسیده بود که در جواب زمزمه کرده بود: کوچیک شما مهوا…