






دانلود رمان جا مانده pdf از مریم بوذری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان جا مانده
از زندان تا دفتر مدیر ثروتمند یک شرکت ساختمانی! افرا محتشم که تصور می کرد زندگی اش تمام شده، ناگهان با معجزه ای به نام کیآراد مواجه می شود. حالا باید در ازای پرداخت بدهی اش، برای این مرد وسوسه انگیز کار کند. اما اداره کردن یک مرد کلهگنده موفق به همراه کارمندان عجیب شرکت، از پرداخت بدهی سخت تر است! آیا افرا می تواند هم بدهی اش را بدهد و هم قلب کیآراد را به دست آورد؟
قسمتی از متن رمان جا مانده
موقعی به دنيا اومدم خواهر بزرگم تصادف می کنه می ميره. از بچگی مامانم افسردگی حاد داشت و بابام از غم مرگ خواهرم نارسايی کليه گرفت…انگار پاقدمم براشون خوب نبود که کل زندگيشون رو به هم ريختم…اونم از دانشگاه و بقيه ی زندگيم که خودت می دونی…با صورتی مغموم و متاسف بهم خيره می شد و انگار بهم حق می داد که تا اين اندازه از همه چيز گله داشته باشم ولی باز خوی فرشته صفتش بالا می زد و سعی در دادن انرژ ی مثبت می کرد…اح …راستش از اين مثبت انديشيش حالم به هم می خورد …من که تا الان با صبر کردن برام چيزی بهتر نشده بود و فقط به ليست حماقتهام و بد بي اريهام افزوده شده بود …
اين آخری از همه بدتر بود که منو در بند کرده بود و از پشت ميله های زندان بايد به دنيای خيال پناه می بردم تا بلکه از اون حجم سنگين و خفقان آور محيط بتونم کنده بشم و کمی از فشار روانيم کاسته بشه…خسته و ملول بودم وحتی در دنيا ی خيالم هم چيز قشنگی نمی تونستم تصور کنم …شايد چون واقعيت زندگی هميشه با من مثل دشمن برخورد می کرد و با نگاهی به گذشته پی می بردم تو اين بيست و نه سالی که از خدا سن گرفتم تقريبا هيچ روزی بدون مشکل برام سپری نشده…ولی نمی دونم چرا روزهای دانشکده ی معماری چون نور تو دل تاريکي های زندگيم می درخشيد و هميشه با يادآوريش لبخند بزرگی رو لبم می نشست…
هر چند که حتی همون خاطرات هم جزو کابوس هر آدمی می تونست تلقی بشه ولی خوب شايد با مرور اون روزها از اين گند مداوم که از صبح، نمی دونم از کجا کل بند رو فراگرفته بود شايد می تونستم حواسم رو پرت کنم تا کمتر اذيت بشم. همون ترم اول با مهشيد آشنا شدم …خودم هم باورم نمی شد دانشگاه تهران قبول بشم …شايد تنها خوش شانسی من در زندگی همين قبول شدن در دانشگاه تهران بود و بعد با يادآوری داشتن مهشيد کمی درباره ی بدشانس بودنم دچار ترديد شدم… شايد حق با مهشيد بود و من زياد از حد ناشکر بودم و نمی تونستم به اتفاق های خوب زندگيم فکر کنم …يادم باشه ايندفعه که ديدمش حتما بهش بگم که داشتنش بزرگترين خوش شانسی زندگيم بوده …