






دانلود رمان تیمارستانی ها pdf از مرجان فریدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، طنز
خلاصه رمان تیمارستانی ها
رمان تیمارستانی ها درباره شادی که به خاطر محیط خانوادگی سمی دچار بحران روانی شده، در تیمارستان با پسر اسرارآمیزی روبرو می شود که همه از او دوری می کنند. برخلاف توصیه ها، شادی به او نزدیک می شود و کشف می کند زیر این سکوت طولانی، ذهنی فوقالعاده هوشیار وجود دارد. در حالی که شادی سعی می کند او را به زندگی بازگرداند، کم کم می فهمد شاید این پسر هم بتواند به او کمک کند. اما آیا این رابطه غیر معمول توسط مسئولین تیمارستان تحمل خواهد شد؟
قسمتی از متن رمان تیمارستانی
گریه نکن…پسر مو مشکی دست تکون داد و از پله ها بردنش پایین…در اتاق که روم بسته شد نشستم رو زمین و گریه کردم بلند بلند وسط گریم جیغ می زدم: کر و لالم رو نزنید، بهش برق وصل نکنید گناه داره. عصبی پاهام رو کوبیدم به زمین و جیغ زدم: کم عقب مونده بود؟ کم لال بود؟ می برید کلا می کشینش. باز گریه کردم و نمی دونستم چرا گریه می کنم اصلا دلیلی نداشتم اما انگار یه شادی تو وجودم بود که می خواست گریه کنم. کل شب رو زار زدم و سرم رو، رو خوش خواب تخت گذاشته بودم و بالشت رو روی سرم گذاشته بودم و اون زیر گریه که نه…عر می زدم! و باز هم نمی دونستم چرا!؟ کل شب رو همین طوری گذروندم از توی محوطه سبز ساختمون صدای جیرجیرک و تکون خوردن شاخه های درخت رو می شنیدم و شب بود و صداها عجیب آزارم می دادن چرا خفه نمی شدن؟
بلند شدم و با حرص رفتم سمت پنجره و جیغ زدم: سرم رو با دست گرفتم و طول اتاق رو راه می رفتم که صدای خش خش شنیدم از بیرون اتاق بود…خفه شید! با سرعت دوییدم سمت در و وقتی دیدم قدم به شیشه بالای در نمی رسه دوییدم سمت صندلی چوبی و برش داشتم و گذاشتمش پشت در و با سرعت رفتم بالا و کف دو تا دستام رو به در چسبوندم و از پشت شیشه به زور با قد بلندی تونستم نگهبانا رو ببینم. دو تا از نگهبانا بودن که بازوهای یک پسر رو گرفته و می کشیدنش سمت اتاقش. پاهای پسره افتاده بود رو زمین و نگهبانا ام به زور می کشوندش سمت اتاق کر و لال… نگاهم خشک شد و دهنم نیمه باز موند اون کر و لال خودم بود؟ خوب که دقت کردم شناختمش موهاش نم دار بود و ریخته بود رو صورتش و سرش رو به پایین خم بود یا بی هوش بود یا شایدم بی حال…
در اتاقش رو باز کردن و انداختنش توی اتاق و در رو بستن و بغضم گرفت و لب برچیدم و آروم گفتم: خاک تو سرتون…از رو صندلی پایین اومدم و بغ کرده سرم رو روی پاهام گذاشتم و خودم و بغل زدم و چشم بستم و این بار هق هق هام آروم و خفه بود. این بار بدون جیغ و شلوغ بازی بود. اون قدر تو همون حالت موندم که خوابم برد. نگاه تیزم به در بود و آروم آروم می شماردم: چهار صد و چهل و چهار…چهار صد و چهل و پنج چهار صد و چهل و شیش…صدای زنگ رو شنیدم و جیغ خفه ای کشیدم و دوییدم سمت در و دستگیره در رو پایین کشیدم اما هنوز چراغش قرمز بود. جیغ خفیفی کشیدم و زانوم رو به در کوبیدم و داد زدم: چراغ که سبز شد با ذوق پریدم بیرون و دوییدم سمت اتاقش که از پشت کشیده شدم و یکی از پرستارا بود: باز شو…باز شو…ولم کن!ولم کن