






دانلود رمان دلیار pdf از mahsoo
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، کلکلی، پلیسی، همخونه ای
خلاصه رمان دلیار
دلیار از همان اول از پسر عمویش متنفر بود؛ مردی خشن و شکاک که انگار به هیچ کس اعتماد ندارد. اما وقتی یک اتفاق غیر منتظره آن ها را مجبور به همکاری می کند، دلیار متوجه می شود شاید این مرد هم مثل خودش زخم هایی دارد که هیچ کس از آن ها خبر ندارد. آیا می توان به کسی که همیشه با تو دشمنی کرده، اعتماد کرد؟
قسمتی از متن رمان دلیار
گیج و منگ در کنار دیگران ایستاده بودم و به جمعیتی که لا الله اله لاه گویان نزدیک می شدند چشم دوختم…خاله مژگان خودش را داخل قبر انداخته بود و اجازه نمی داد خواهرش را دفن کنند!! عمه ها بر سرو صورت خود می زدند.. عمو کیومرث در گوشه ای در غم دومین برادر خود اشک می ریخت…کیانوش بالا سر مهراد ایستاده بودو برای کسی که مثل برادرش بود گریه می کرد.. مادر جون بعد از شنیدن خبر در بیمارستان بستری بود.. عده ای در شوک و ناباوری دور ایستاده بودند و نظاره گر می کردند!! و من!! که هیچ درکی از اطراف نداشتم..!! فقط هر لحظه کسی به من نزدیک میشد و الفاظی مثل: غم اخرت باشه…تسلیت میگم!… بقای عمر شما باشه!…حیف بود…و…تکرار می کردند!! با صدای خاله مژگان که می خواست روی خواهرش را باز کنند تا برای اخرین بار وداع کند به خود اومدم! برای اخرین بار ؟؟
یعنی دیگر نمی دیدمشون؟؟ کجا می خواستنن برن؟؟ بدون مـن؟؟ مامان؟؟ بابا؟؟ شما که اینقدر بی رحم نبودید.. حالا من بدون شما چه کنم؟؟ کیو دارم؟؟ مامان…مامان تورو خدا.. پ.مهراد پاشو…و سعی کردم بین جمعیت راهی باز کنم تا من هم برای اخرین بار ببینمشون…و دستانی بودند که بازومو می کشیدند تا جلومو بگیرند.. بی توجه به ان ها سعی می کردم از بین افراد رد شم که دستی محکم از پشت من و گرفت! برگشتم و دیدم پژمان با ظاهری ژولیده محکم بازومو گرفته و منو به عقب می کشه…در این چند ساعت برای اولین بار به حرف اومدم ! اشکام ناخوداگاه بر روی گونه هام جاری شد: پژمان تو رو خدا.. ولم کن ! پسر عمه فقط یه لحظه…
تو رو خدا…می خوام ببینمشون… فقط یه لحظه..و خودمو خم کردم و سعی کردم بازومو از دستش جدا کنم. سعی کردم راهی به جلو باز کنم. میگم ولم کن…بزار ببینمشون! سپس داد زدم: مگه کری؟؟ میگم ولم کن…مامااان…احمق… دستتو بکش! ولم کن…می خوام ببینمشون…و به سختی و با گریه خودمو به نزدیکی قبر رسوندم…صداها بالا رفت: نزارید ببینه…طاقت نمی یاره.. قابل شناسایی نیستن..!! در لحظه ای که خودمو خم کردم تا ببینمشون سینه ای جلوی روم قرار گرفت و دستی که چونمو گرفت و به زور می خواست رومو به جهت مخالف برگردونه… داد زدم: نکن روانی…ولم کن! بزار ببینمشون…برای اخرین بار …تو روخدا.. و صدای فریادم تو هق هقم گم شد.. و دستی که سرم را به سینه اش تکیه داد. در حالی که تقلا می کردم تا بتوانم ببینم…صدای گریه زاری و همهمه بالا گرفت و دستی که جلوی چشمانم را گرفت تا چیزی نبینم…و مشت های من بود که بدن فرد سیاه پوش می خورد و او همان طور بی حرکت ایستاده بود.