






دانلود رمان گره سرنوشت pdf از فاطمه مرادی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان گره سرنوشت
رمانی که در آن کتاب سرنوشت به استعاره ای تبدیل می شود از تقدیر چند وجهی بشر. همان گونه که یک متن واحد در ذهن هر خواننده معنایی متفاوت می یابد، زندگی هر فرد نیز با وجود اشتراکات ظاهری، روایتی کاملاً شخصی است. رمان گره سرنوشت با تلفیق عناصر رئالیسم جادویی و فلسفه ی شرقی، مرزهای بین جبر و اختیار را به چالش می کشد.
قسمتی از متن رمان گره سرنوشت
حرفش رو ادامه نداد و سمت اتاق رفت روز تعطیلی به اندازه کافی از دست سهیل حرص خورده بود لباس پوشید و که از خونه بیرون بره سهیل صداش زد اما محل نگذاشت و از خونه بیرون رفت. سهیل روی مبل نشست و شقیقه هایش رو با انگشت اشاره اش ماساژ داد به خودش لعنتی فرستاد که چرا زیاده روی کرده و حالا باید این درد رو هم تحمل کنه خودش میدونست تو حرف زدن با آریا زیاده روی کرده ولی به قول آریا این اخلاق گندش انگار که دست خودش نبود. یکی دیگه از مسکن ها خورد شاید درد سرش آروم بشه به حرف های آریا فکر کرد چیز خاصی از دیشب به خاطر نداشت؛ اما اگر اینهایی که آریا میگفت راست باشه واقعا چیز جالبی نبود. خیلی از همکارانش دیشب در اون مهمانی حضور داشتند و دیدنش در اون وضعیت اصلا چیز جالبی نبود.
حتی همین همسایه شون آقای جکسون هم که اونو دیده بود. خودش خنده دار ترین مسئله دنیا میشد که سهیلی که چند روز قبل با جکسون سر گیجی که پیدا کرده بود و مزاحمتی برای یکی از دخترای همسایه ایجاد کرده بود و سهیل و آریا مداخله کرده بودند. حالا خودش رو گیج دیده که حتی نتونسته روی پاش بند بشه. خودش هم دیگه از این نوع زندگی خسته شده بود دوازده سال میشد که به اصرار پدر و مادرش برای ادامه تحصیل به این کشور غریب آومده بود چند سال اول رو تو خونه دایی بزرگش مهران موندگار شد بعد همراه آریا که تو دانشگاه با اون آشنا شده بود خونه جدایی گرفتند و تو همون کشور موندگار شدند. تا چند وقت قبل همه چیز این کشور براش جذابیت داشت آزاد بود و هر کاری که می خواست بدون وجود مانعی انجام میداد؛ ولی از وقتی که آریا ساز رفتن از اینجا رو زده بود اون هم هوای کشورش رو کرد هوای خانواده اش رو دلش تنگ یک چیزهایی بود.
مثل دورهمی خانوادگی مثل حرف زدن با چند هم زبان اونم باید کارهاش رو انجام میداد و همراه آریا از اینجا می رفت دیگه زمان رفتن رسیده بود اصلا از همون اول قرار گذاشته بود درسش که تمام شد به کشورش برگرده ولی چند سالی رو هم اضافه مونده بود. زندگی خوبی تو انگلیس داشت درسش رو خونده بود و در یکی از شرکتهای بنام همراه آریا مشغول کار بود. دیگه زمان برگشت به کشورش رسیده بود کشوری که دوازده سال از اون دور بوده و فقط تو عکس هایی که خانواده اش می فرستادن یا تو تلویزیون نشان میداد اونجا رو میدید. دستی به چشمش کشید درد سرش قابل تحمل شده بود نگاهی به ساعت انداخت نزدیک ظهر شد و آریا هنوز برنگشته بود. بلند شد و سمت سرویس ها رفت تا آبی به صورتش بزنه احساس گرسنگی می کرد. بعد از شستن دست و صورتش حالش بهتر شد و این حال بهتر رو مدیون خنکی آب بود.
وقتی که از سرویس بیرون اومد بوی غذا زیر دماغش خورد لبخندی زد پس آریا دست پر برگ بود. سمت آشپزخونه راه افتاد. آریا جلوی گاز ایستاده بود و داشت آشپزی می کرد. دستت درد نکنه چرا زحمت میکشی از همون بیرون که می اومدی یه چیز حاضری می گرفتی اینجوری تو زحمت نمی افتادی! حرفی نزد و جوابش رو نداد معلوم بود حسابی از دستش دلخوره ولی آریا دل مهربونی داشت و اصلا کینه ایی نبود. پشت میز نشست و تیکه نونی از روی میز برداشت و داخل دهنش گذاشت.