
![دانلود رمان مجموعه استنتون [سه جلد] pdf از تی ال سوان دانلود رمان مجموعه استنتون [سه جلد] pdf از تی ال سوان](https://nab-roman.com/wp-content/uploads/2024/12/majmoeye4-300x292.jpg)





دانلود رمان گاردریل pdf از دنیا میری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان گاردریل
در وجودم گرگی زخمی عاصی، درمانده از نبردهای بیفرجام، در تاریکیِ غاری کمین گزیده و با دندان زخمهایش را میجود!وای به ساعتی که برخیزد… همه را به تاریکیِ غارها خواهم راند!
قسمتی از متن رمان گاردریل
لبخندی زدم: خیلی خوب شده… خودمو نشناختم. بنظرم موهات همینجوری قشنگه ولی اگه دوست داری تا بهش مدل بدم. نگاهم را به موهای عسلی روشنم که تضاد زیبایی با لباس مشکی ام ایجاد کرده بود دوختم. مدل خاصی نداشت و لخت دورم ریخته بود اما به صورتم می آمد و همین سادگی اش را ترجیح میدادم. مرسی عزیزم همینطوری خوبه. لبخند مهربانی در جواب تشکرم زد و گفت: داره دیر میشه من برم لباسمو عوض کنم… کاری داشتی صدام کن. باشه ای گفتم و سوین با عجله از اتاق بیرون رفت. با بلند شدن صدای زنگ موبایلم چشم از آینه گرفتم و آن را از روی پاتختی برداشتم. یسنا بود…سلام بر رفیق دیرینه چطوری؟
سلام بر بی معرفت جان خودم…چی شده کبکت خروس میخونه؟ زنده ای هنوز؟ گیر نیوفتادی؟ نگاهم به پاهایم بود…از وسط رانم به پایین تنها پوششی که داشت حریر نازک لباسم بود و این معذبم می کرد. خداروشکر فعلا زنده هستم…تو چطوری؟ منو نمیبینی خوش میگذره؟ گوشی را روی اسپیکر گذاشتم و دوباره به طرف آینه رفتم. پیراهن حریر آستین حلقه ای که پوشیده بودم تا اواسط رانم آستر داشت و زیر یقه سنگ کار شده بود که جلوه ی خاصی به لباس میداد. آره خوبه فقط کسری دیوونم کرده از بس غر میزنه…همش میگه تو باید نمیذاشتی آگرین بره تو اون خونه…بهش بگو من حالم خوبه نگران… با صدای کوبیده شدن در، حرفم را قطع کردم و آرام گفتم: یسنا من باید برم بعدا بهت زنگ میزنم…
گوشی را قطع کردم و با صدای بلندتری گفتم: بفرمایید…در باز شد و قامت بلند و خوش تراش واتیار جلوی در ظاهر شد. دهان باز کرد اما چیزی نگفت…نگاهش مات من شده بود. پوزخندی زدم…واتیار هم مثل همه ی مردها با دیدن زیبایی یک زن دست و پایش شل میشد…قدمی به طرفش برداشتم … پر غرور به چشمان آبی و سردش نگاه کردم: چی میخوای؟ با شنیدن صدایم از بهت درآمد… اخم هایش را درهم کشید و با لحن خشنی گفت: این چیه پوشیدی؟ ابروهایم از تعجب بالا پرید: فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه…رو برگرداندم و قدمی ازش دور شدم که بازویم را گرفت و محکم به طرف خودش کشید… از بین دندان های کلید شده اش غرید: آدمایی که اون پایینن اصلاً آدمای درستی نیستن، بهتره…