
دانلود رمان همراز دل pdf از ریحانه نیاکام
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان همراز دل
همراز دختری که در گذشته اتفاقاتی افتاده که پدر و مادرش و از دست میده و با خالش زندگی میکنه و در این بین با آمدن عموی همراز و برگشتن همراز پیش خانواده پدریش و آشنا شدنش با امیر ارسلان ..
قسمتی از متن رمان همراز دل
باز هم ان مرد با ماشین سیاه رنگش در تعقیبم بود و فهمیده بودم از جانبش خطری تهدیدم نمیکند اما اینکه دلیل این تعقیب و گریزها را نمیدانستم سخت کلافه ام میکرد … از در دانشگاه تا مزون به دنبالم اماده بود و من با خود فکر میکردم که این ادم کار و زندگی ندارد که بدنبال من راه افتاده است. کارم در مزون تمام شده بود و قسمتی از حجم کاری که به من محول شده بود انجام شدند و باید هرچه سریعتر به خانه میرفتم و خودم را برای مهمانی که مهشید به تازگی یادم انداخته بود اماده میشدم…
نگاهی در اینه انداختم واز دیدن خود لبخندی بزرگ بر لبانم جاری شد …لباسی ساده اما شیک؛ قرمز رنگ که با نوارهای مشکی رنگ در قسمت های یقه و کمر وسر استین ها تزیین شده بود و با ساپورت مشکی رنگی و کفش های پاشنه بلند قرمز جلوه ای خاص بهم داده بود: دوباره دستم را برای بر داشتن رژ اناری رنگ رفت و بعد از چند بار کشیدن برروی لبهایم به سرجایش برگرداندم. با پوشیدن مانتو بلند حریر مشکی و شال را روی موهای فرشده خدایی ام که بابافت درشتی که زده به همراه مرواریدهایی که لابه لای موهایم گذاشته بودم رها کرد و بعد از برداشتن کیفم؛ سوییچ و موبایلم راداخلش گذاشتم واز اتاق بیرون رفتم …
تارا هنوز نیامده بود و من نگران این همه حجم از کاری که می خواست مانند یک مرد رفتار کند و بارها به او گوشزد کرده ام اما برای حرفهایم تره هم خورد نکرده بود. قدمی به سمت درب گذاشتم و دستم نرسیده با دستگیره، صدای زنگ بلند شد و به خیال اینکه تارا باشد با شتاب در را باز کردم و از دیدن شخص روبرویم تمامی حس هایم لمس شده بود و من زمان و مکان را به فراموشی سپرده بودم و تمام تعجبم از این مردی که روبرویم ایستاده بود و با آن شخص داخل ماشین پا فراتر گذاشته چشمان قهوه ای؛ موها و ابروهای خوش فرم مشکی، تارهای سفیدی که در کنار شقیقه هایش خودنمایی میکرد واین نشان از پخته بودن سن و سالش است…