
دانلود رمان دژاوو pdf از سانیا سلطانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان دژاوو
مردی با گذشته ای نکبت بار، دختری بی گناه را به بازی می گیرد تا دردهای قدیم خود را التیام بخشد. اما هرچه بیشتر او را در چنگال خود اسیر می کند، بیشتر در دام احساساتی ناخواسته گرفتار می شود. رابطه ای پنهانی که میان نفرت و تمنا در نوسان است… آیا این دختر قربانی است یا نجات دهنده؟
قسمتی از متن رمان دژاوو
نفسش از ترس بالا نمی آمد، اگر این درد لعنتی نبود، محال بود از اتاقش بیرون بیاید. باز کند قدم برداشت و خودش را به کمدی رساند که مهگل همیشه قرص ها را در آن می گذاشت، دل درد های عصبی اش را مهگل فهمیده بود و
یادش داده بود، باید چه قرصی بخورد. دست برد، یکی را برداشت و به دهان گذاشت، به دنبالش لیوان آبی هم
سر کشید و چشمی چرخاند، خدا را شکر کسی متوجه شب گردی اش نشده بود. اما بی خواب شده بود و دلش نمی خواست به اتاقش برگردد، بی فکر سمت خروجی رفت و پا در حیاط سرد عمارت گذاشت. اما به محض اینکه اولین سوز به صورتش خورد، پشیمان شد، همین که خواست برگردد، نوایی از دور، چشمان عسلی اش را درشت کرد.
باز تصمیم گرفت برگردد، که زمزمه ای غم آلود، وسوسه اش کرد تا بانی صدا را پیدا کند، با ترس قدم هایی آهسته برداشت و خود را نزدیک تر کرد، از انتهای عمارت، صدای مردی می آمد که تن صدایش عجیب آشنا بود! اما مگر می شد باور کرد، این ملودی و این لحن، از آن او باشد! با لرزشی که تمام تنش را گرفته بود، کمی جلو تر رفت، حماقت محض بود، اما دلش می خواست آن مرد مغرور را در حال زارش ببیند، این چنگی که روی تارهای گیتار می خورد، خیلی آشنا بود! چیزی شبیه زجه های شبانه ی خودش! بی هوا لبخندی روی لبانش نشست.
تو رو خوب نمی شناسم مرد مرموز، اما می دونم یک روزی، یک جایی، اشک چشمای مغرورت رو می بینم و اون موقع ست که نیشخندم دنیات رو زیر و رو می کنه… انگار نور جوانه زده در بطنش، بهانه ای شد تا حس کند، روی دیگر سکه هم نزدیک است، قدم تند کرد و به اتاقش برگشت، آن روزنه ی امید به خیالش زیادی نزدیک بود. صدای شکسته شدن شیشه های عمارت از خواب ناز پراندش، سراسیمه از اتاق بیرون آمد و با چشمانی گشاد شده و دهانی نیمه باز
به روبرو خیره شد، اهورا به مرز دیوانگی رسیده بود.
سیامک چی شده؟! جلو نیا مهگل، هیچی نپرس، هیچی.