
دانلود رمان شاهدخت pdf از منصوره کمالزاده
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان شاهدخت
راز تاج گذاری شاهدخت با وصیتی اسرار آمیز آغاز می شود؛ پیامی از مردی ناشناس که خونش در رگ های او جاری است. دختر هفده ساله ی شهرستانی، ناگهان وارث امپراتوری ترمه ی نقش بند می شود، اما تخت سلطنت او بر زمینی لرزان بنا شده است. اطرافیانش نقاب های جدیدی بر چهره می زنند و غریبه ای خطرناک، مانند گرگی گرسنه، به میراث او چشم دوخته است. در این آشوب، تنها نقطه ی امن او رادین معتمدی است، مشاور خاندان نقش بند که نگاه اولش، قلب بی پناه شاهدخت را برای همیشه دگرگون می کند…
قسمتی از متن رمان شاهدخت
تا پیش از بلوغ دنیای شاهدخت دور محور مادر جانش می چرخید و با وجود ارتباطات بسیار محدود اجتماعی اش انقدر رابطه ی نزدیکی با مادر جانش داشت که متوجه آن خلا بیرونی نشود. اما کم کم با بلوغ متوجه شد هر مادری هر چند بیش از اندازه و مراقب نباید انقدر فرزندش را محدود کند. حتی اجازه ی اشپزی یا چای دم کردن هم نداشت تا مبادا خود را بسوزاند. تنها کسی که از جانب خانواده ی پدری بیشتر با مادر جان رفت و آمد می کرد عمه ساره بود. از عمه ساره بدش می آمد عمه همیشه با دیده ی حقارت به او نگاه می کرد. همیشه با نگاه های او احساس می کرد ایرادی دارد که لاینحل است. دو ماهی از فوت هاشم آقا همسرش می گذشت و پس از فوت او به طبقه ی پایین خانه شان نقل مکان کرده بود تا به قول خودش هم تنها نباشد و هم مراقب شاهدخت تنها یادگار برادرش سهراب باشد.
اگر می توانست عمه ساره را تحمل کند پسرش را نمی توانست حسام همیشه اخمالود و بد اخلاق بود. چهارسال از او بزرگتر بود و مانند عمه دست کمش می گرفت. تنها فردی که از خانواده ی پدری اش دوست داشت عمو صالح بود که در روستا زندگی می کرد. خانواده ی پر جمعیتی داشت. با وجود داشتن چهار دختر و دو پسر کوچک، زن رحمت کشی بود و در عین خانه دار بودنش لبنیات سنتی و انواع فراورده های خانگی را برای فروش تهیه می کرد. شاهدخت عاشق تابستان هایی بود که به روستا می رفت و در خانه ی کوچک و هوای پاک آنجا به زن عمو و دختر عموهایش وقت می گذراند. اما میخواست دایره دوستانش را بزرگتر کند.
برنامه داشت پس از اتمام امتحانات نوبت اولش به همراه دو دوستی که امسال پیدا کرده بود به کافی شاپ معروفی به مرکز استان بروند. به روی اسم دسری که در منو نوشته شده خیره مانده بود و سعی میکرد برای خود هجی کند تا تلفظش میسر شود. خسته از تلاش بیهوده اش سری تکان داد و زیر چشمی صبا و نیکو را از نظر گرفت. نیکو لاک ناخن هایش را تمام و فوتی به آن ها کرد. در حالی که بازدمش را بیرون می فرستاد با آسودگی گفت: چه خوب که مدرسه تموم شد میشه یه کم بی سر خر آرایش کنیم و به خودمون برسیم. صبا زیر چشمی فضای خلوت کافی شاپ را از نظر گذراند و به سرعت رژ لبش را تمدید کرد و گفت: اره.. رو به شاهدخت که معذب و خجل از صورت بی الايشش به منو خیره مانده بود ادامه داد: نمی خوای بزنی؟