






دانلود رمان ضد نور pdf از عاطفه انصاری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان ضد نور
باده تخصصش در نفوذ به حریم ثروتمندان است. اینبار مأموریتش شخصی است: مهراب سعادت، مردی که خانواده اش باعث نابودی زندگی پدرش شده اند. او با هویت جعلی به عنوان سرآشپز وارد خانه مهراب می شود تا از اسرار مالی او پرده بردارد، اما به تدریج می فهمد مهراب خودش قربانی بازی بزرگتری است. حال باده باید انتخاب کند: انتقامی که سال ها برایش برنامه ریزی کرده، یا افشای حقیقتی که همه چیز را زیر سؤال می برد؟
قسمتی از متن رمان ضد نور
به لطف این جماعت کثیف تو این مملکت ما تونستیم سیصد میلیونش رو از راه دزدی پاس کنیم و فقط چهل میلیون دیگه باقی مونده. سرور و مجتبی قصد دارن از کشور خارج بشن و زندگی مشترکشون رو شروع کنند که این خودش پشتوانه زیادی می طلبه. قطعا اگر اون روزی که مجتبی اومد خواستگاری و مادرم گفت که به پسر یک لاقبا دختر نمیده و هرچی خودش بدبختی کشیده بسه و دختراش باید راحت زندگی کنند؛ مجتبی برای پیدا کردن چند لا قبای بیشتر راه دزدی رو پیدا نمی کرد. هنوز دلیل شریف و رضا رو برای همکاری تو این گروه شش نفره نفهمیدم اما هرچی که هست کار ماهایی که اتفاقای کلیدی زندگیمون وابسته به این کار هست رو به خوبی راه می اندازند. شریف با شناسایی دقیق سوژه ها و رضا با هموار کردن راهی که برای ورود ما به ماجرا لازمه! مثل معرفی کردن من به عنوان آشپز برای خونه پسر آقای سعادت!
البته طول کشید تا ما رضایی که هیچ احتیاجی به این پول ها نداره و خودش هم یک جورایی از همین قماش هست رو توی جمع بپذیریم. این طور که معلومه تسویه حسابی که رضا با این آدم ها داره بیشتر از این که مادی باشه معنوی هست! قرار شد فردا ساعت ده اون جا باشم و کارم رو شروع کنم. جورابامو از پام در میارم و بی توجه به چهره ناراضی نفس، انگشتای خستمو حرکت می دم تا هوا بخورند. به من چه که این دختر وسواس داره و از پا بدش میاد؟! این پسره ظهرا ساعت دو نیم میاد خونه و بعد از اون هم ساعت کاری مشخصی نداره. شیرین خانم هم همیشه تو خونشه. تمام جاهای خونش هم دوربین داره. اگر موندگار بشم ممکنه یه شبایی مجبور شم بمونم. شیرین خانم می گفت هیچ خطری متوجه خونه نیست. ولی من هیچ کس رو ندیدم دور و اطراف خونه.
صدای زنگ تلفن نفس، اون رو از جمع سه نفره ما کم می کنه. سرور مثل همیشه خونسرد نگاهم می کنه. جلو میاد و کنارم می شینه. از استرس صبح خبری نیست اما هنوز هم حس خوبی ندارم: نفس یه جوریه! لبخند کمرنگی می زنه: فقط استرس داره. می شناسیش که، وسواسیه! سر تکون می دم و به عادت همیشه هرچی فضولی کردم رو برای سرور شرح می دم. خوب می دونم که نفس از این حرف های خاله زنکی من استقبال نمی کنه. اما سرور با این که هیچوقت اهل این جور
صحبت ها نبوده شنونده بی نظیریه! چون می دونه من اگر تخلیه نشم تا صبح پلک نمی زنم. سوری شیرین خانم مجرده ها! بنده خدا می گفت چهارتا خواهر برادر بودن این دختر آخری بوده بقیه میرن سر خونه زندگی خودشون این بیچاره می مونه و مادر پیرش. بخاطر مادرش شوهر نمی کنه و نگهش می داره. آخرم که مادرش سرش رو می زاره زمین، خواهر برادراش نمی گن اون خونه قدیمی باشه برا تویی که
عمرت رو برا مادرمون گذاشتی! باورت می شه؟ بعد فوت مادره میان ادعای ارث و میراث می کنند و این بنده خدارو از خونه بیرون می کنند! این بیچاره هم می شه کارگر
خونه مردم!