






دانلود رمان آتش دل pdf از تینا عبدالهی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی
خلاصه رمان آتش دل
طنین متوجه می شود کتاب های عتیقه حاوی رازهای خطرناکی هستند…معینیفر عضو یک سازمان مخفی است که به دنبال اطلاعات موجود در کتابهاست. پدر طنین اصلاً خودکشی نکرده، بلکه به دست معینی فر کشته شده است. پسر بزرگ معینی فر که مأمور مخفی است، به طنین کمک می کند. سازمان مخفی متلاشی می شود، طنین کتاب ها را می سوزاند تا رازها افشا نشود و با پسر بزرگ از کشور فرار می کند و…
قسمتی از متن رمان آتش دل
نمی توانم لحظه ای از خود جدا كنم و اين بزرگترين مشكل من بود، زماني كه به بيمارستان مي رفتم. با گذشت چند روز طناز تا حدودي با اين غم كنار آمده بود و در نگهداري از تابان به من كمك مي كرد. هر وقت ياد پدر مي افتادم كه چگونه از گردنش آويزان بود جگرم آتش مي گرفت، پدر ي كه هميشه براي ما مثل دوست بود. هر لحظه بغض بيشتر آزارم مي داد اما حالا من مسئول خواهر و برادرم بودم و همين باعث مي شد كه غمم را بيشتر پنهان كنم. من بايد كارهاي زيادي انجام مي دادم، اول از همه بايد انتقام پدرم را از مسبب اين اتفاق بگيرم و آن كسي كه ما را بي پدر و پدر را شرمنده خانواده اش كرد را به سزاي اعمالش برسانم بايد او را پيدا كنم و تنها كسي كه او را مي شناخت آقاي ممدوح بود، آره او حتما آن شخص را مي شناخت.
از در و ديوار خانه غم مي باريد و صدايي جز صداي گريه و شيون از خانه به گوش نمي رسيد. طناز و تابان غمگين و غصه دار بودند، پس من تنها و يك تنه بايد به كارها مي رسيدم. روزها در خانه بودم و پذيراي كساني كه براي تسليت گويي مي آمدن، شبها هم پشت در آی سی یو ،چشم به تخت مامان مي دوختم. در بد برزخي دست و پا مي زدم و فقط شب ها چشمه اشكم اجازه جوشيدن داشت. در ان خلوت بيمارستان ضجه هايم را در گلو خفه مي كردم و در دل از خدا مي خواستم كه مامانم را از ما نگيرد. ده روز از بي پدر شدن ما مي گذشت، طناز تقريبا” شرايط را پذيرفته و كمي آرام شده بود اما تابان بهانه گير شده و حتي حاضر نبود لحظه اي در خانه تنها بماند.
شبها طناز به بيمارستان مي رفت و بعد با آمدن او به خانه من به بيمارستان مي رفتم. امروز وقتي پا به مراقبت هاي ويژه گذاشتم پرستار بهم خبر داد كه بعد از رفتن طناز، مامان بهوش آمده و از من خواست قبل از ديدن مامان به ديدار دكترش بروم. صداي دكتر هنوز در ذهنم مي پيچيد، گفت كه سمت چپ مامان توانايي خود را از دست داده و به زبان ساده تر فلج شده و قدرت تكلمش دچار مشكل شده، هر چند سعي داشت با حرفهايش اميدوارم كند كه با فيزيوتراپي و گفتار درماني احتمال دارد اين مشكل برطرف بشه. از همه مهم تر از ما مي خواست كه مامان را از هر گونه هيجان دور كنيم، براي همين ترسيدم پيش مامان بروم و او با ديدنم به ياد آن روز شوم بيفتد. از صداي بوق به خودم آمدم و از آينه وسط نگاهي به راننده هاي بي حوصله پشت سرم انداختم و دوباره به چراغ ديجيتالي وسط چهار راه خيره شدم…