






دانلود رمان شکسته تر از انار pdf از راضیه عباسی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، هیجانی
خلاصه رمان شکسته تر از انار
خداوند به گل های انار گفت کجا بروند، اما یک گل انار کوچولو که حواسش پرت بود، اشتباهی سوار فرشته دیگری شد! به جای اینکه به بهشت برود، در باغ زیبای یک روستا روی درختی نشست. حالا این گل بامزه هر روز از فرشته می پرسد: “کی به مقصد میرسیم؟” داستانی شیرین که به کودکان می آموزد خوب گوش دادن چقدر مهم است!
قسمتی از متن رمان شکسته تر از انار
کمی بعد با دونان وسط آشپزخانه بودم. سعید وارد آشپز خانه شد؛ پوشیده در پیراهن مرانه ی قهوه ای و شلوار کرمی، شیک کرده و ادکلن زده عطر خوش ادکلنش هوش از سرم می برد. سعی کردم نفس نکشم؛ نمی خواستم دوباره با بوی ادکلنش هوایی شوم. چای را کنار صبحانه آماده روی میز مقابلش گذاشتم و به سمت در رفتم پرسید خودت مگه نمی خوری؟ میان راه ایستادم تا پاسخش را بدهم نه، نون داغ بود یک تیکه خوردم سیر شدم. دروغ گفتم از این عادت ها نداشتم. اما نمی خواستم با سعيد سر یک میز بنشینم. به اندازه ی کافی حالم خراب بود و نمی خواستم به هم ریخته تر شوم.
از این که حرکتی کنم و بعد پشیمان شوم و احساس خاری تمام وجودم را پر کند می ترسیدم. پشتم به او بود و عکس العملش را نمی دیدم یادش بود من از این عادت ها ندارم؟احتمالا یادش نبود چون هیچ نگفت و در سکوت کامل صبحانه ی مفصلش را خورد. سعید رفت و من تا ساعت دو تنها بودم. سعی میکردم خودم را با کارهای معمولی سرگرم کنم تا فکرم منحرف امیالم نشود. سالن سی متری خانه را که از تمیزی برق میزد باز جارو کشیدم. دستمال برداشتم و تمام ظروف بوفه ی گوشه ی سالن را گردگیری کردم. کاری که روز قبل هم برای فرار از حال خرابم انجام داده بودم.
سال قبل همراه هستی این بوفه و سرویس مبلمان را خریده بودیم و همه ی پس اندازم را بابت خریدشان داده بودم هستی اصرار کرده بود رنگ مبلمان با گل پرده ای که چند ماه قبل خریده بودم هماهنگ باشد. پس یک دست مبلمان فیروزه ای هفت نفره خریدیم و از ترس کثیف و خراب شدن همان جا خدا تومن هم برای روکش های ژله ایش پول دادم…تلفن را برداشتم و در حال گردگیری ال ای دی به هستی زنگ زدم…با یادآوری خریدمان دلم برایش تنگ شد…هستی دخترک عزیز تر از جانم…چهارده ساله بودم که مادر شدم…هنوز شبیه دختران بالغ نبودم که کودکی را پس از 9 ماه بارداری در آغوشم گرفتم…