






دانلود رمان زیتون pdf از الناز پاکپور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان زیتون
داستان باده روایتی است از زنی که مثل درخت زیتون ریشه در خاک دارد اما سر به آسمان می ساید. او از شهری آبی (جایی که احساساتش مثل دریا بی کران بود) فرار کرده تا در شهری خاکستری خود واقعی اش را پیدا کند. حقیقت کشف شده: باده می آموزد که انسان می تواند هم گرم باشد. (پر از فکر و امید) و هم آزاد (مثل خورشیدی که به هیچ ابری وابسته نیست). زیبایی زندگی در همین تعادل نامتعادل است.
قسمتی از متن رمان زیتون
تو هتل کنار پنجره ایستاده بودم حوله ی سفیدی تنم بود داشتم از تو فنجونی که ازش بخار بلند میشد هات چاکلت می خوردم و به برف بیرون نگاه میکردم. حس غریبی بود؛ یه چیزی بین بودن و نبودن به معلق بودن تلخ تو فضا و حس به هیچ جا متعلق نبودن سمیرا معتقد بود تعلقات به افراده نه به جاها. اگر خودت رو متعلق به کسی، بدونی اون لحظه است که فکر میکنی جا و مکان داری بوسه اما مخالف بود؛ می گفت من هر روز تو دل یکیم این جوری که تو میگی پس در به دری بیش نیستم. با یادآوری این حرف ها خندم میگیره چه قدر حضورشون پر رنگه عین این که زیر نکته ی مهم کتابت با خودکار مشکی محکم خط می کشی تا یادت نره؛ تا حس کنی درست و با دقت خوندیش من هم زیر این اسم ها تو زندگیم با خودکار که چه عرض کنم با تموم داشته هام خط کشیدم…
تا یادم بمونه که تنها درسی که زندگی به من داد مقاومت بود و مقاومت بوسه رو اولین بار سال اول دانشگاه دیدم به خاطر اون موهای رنگ پشمک و لباس های عجیبش توجهم بهش جلب شد. بوفه دانشگاه کنار دریاست دیشب برف ریزی باریده و مه کمی روی پل و دریا رو گرفته انقدر به چهره ی خندان و خواستنیش و دوربین لنز بزرگی که گردنشه نگاه میکنم که به سمتم میاد و می پرسه که تو دبیرستان یا دوره ی لیسانس هم کلاسیش بودم یا نه این میشه سر آغاز یه دوستی عمیق و رفت و آمدهای فراوون بوسه به اون آپارتمان مشترک با سمیرا مادر بوسه یه مانکن بازنشسته است. زنی که بار اول محو زیبایی و ظرافتش شدم وقتی برای اولین بار به صرف شام تو ویلای لوکسش از ما پذیرایی کرد جایی که در و دیوارش پر از عکسهای دوره ی جوونیش بود پدرش صاحب یه بار بود جای لوکسی که محل رفت و آمد هنر پیشه ها و خوانده ها بود.
به جای اولترا لوکس که محل قرار مدارهای کسانی بود که نونشون رو از دیده شدن در می آوردند. بوسه دانشجوی فوق لیسانس عکاسی مد بود تو کارش موفق بود ،آزاد رها و همیشه عاشق بود پدرش خیلی راحت از دوست پسر جدید بوسه انتقاد میکرد و مادرش بی هیچ نظری تو بشقاب من برنج می ریخت. حاصل این دیدار اگر چه حسرت و نخوابیدن های شبانه برای نداشته ها بود اما چند وقت ،بعدش به معنای واقعی زیر و رو شدن هر آنچه که داشتم بود. از کنار پنجره کنار اومدم لباس خوابم رو که به بلوز شلوار ساتن قرمز رنگ بود، پوشیدم کادو بود. کی؟ از طرف کی؟ خیلی هم یادم نمی اومد. روی تخت دراز کشیدم… ماجرای من از کجا آغاز شد؟ از اون روز تو هفت سالگی تو حیاط خونه ی مادر بزرگ؟ تو راهروهای دانشکده معماری شهید بهشتی؟ از اون شب پر استرس تو فرودگاه امام؟ اون آپارتمان زهوار در رفته؟