
دانلود رمان آن سوی من pdf از مریم اباذری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، رازآلود، جنایی، دلهره آور
خلاصه رمان آن سوی من
کیمیا در چنبره توهمات و پندارهای خویش اسیر بود و رهایی نمی یافت. او تمایز میان حقیقت و وهم را به کلی از دست داده بود و این سردرگمی، موجبات وقوع حوادثی شگفت را در زندگی وی فراهم آورده بود…
قسمتی از متن رمان آن سوی من
شام را که خوردیم، بی سر و صدا و بدون آن که مادرم چیزی بگوید، سفره را جمع کردم. چون پدرم عادت داشت آخِر شب چای بخورد، آب را هم گذاشتم بجوشد و بعدش به اتاقم رفتم. در اتاقم را که بستم، برای چند لحظه همان جا پشت در ایستادم و اتاقم را برانداز کردم. مثل همیشه مرتب و منظم بود. همه چیز سِر جای خودش بود. به جز کوله پشتی ام که رو تخت انداخته بودمش و از بی حوصلگی کنار تخت انداخته بودمش و از زیپ نیمه بازش سیم شارژرم بیرون افتاده بود. همین هم عصبی ام می کرد. ناخوادآگاه بغضم ترکید و اشک هایم سرازیر شدند. همان طور که ایستاده بودم اشک می ریختم. کوله ام را مرتب داخل کمدم گذاشتم و چراغ را خاموش کردم و با سرعت رفتم روی تخت دراز کشیدم. اصلا نمی دانم چه میشد که یکهو گریه ام می گرفت.
از نامرتب بود کوله ام؟ از حرف های مسعود؟ از این که کلاً آدِم بدبختی بودم؟! دلیلش را نمی دانستم، فقط می دانستم که دلم می خواهد گریه کنم! پتو را با دندان هایم آن قدر محکم می گرفتم که صدای هق هق هایم بلند نشود. از این که نمی دانستم چرا دارم گریه می کنم، بیشتر گریه ام میگرفت! مدام در دلم به خودم بد و بیراه می گفتم. آخر چه مرگم بود که این قدر حساس و عصبی بودم. چرا این قدر سِر هیچ و پوچ کلافه می شدم و به هم می ریختم و مدام گریه میکردم و از زندگی خسته و سیر میشدم! می دانستم مشکل بزرگی دارم. آنقدر بزرگ که حتی نمی شود در موردش حرف زد. این که این همه در سرم صداهایی می شنیدم که عذابم می دادند. انگار کسی مدام با من حرف می زد و حتی شاید من را کنترل می کرد.
کسی من را می دید و به دیوانه بازی هایم می خندید. اصلاً شاید همان لحظه هم داشت به من می خندید. به دختری دیوانه که همیشه تو خیال به سر می برد…دلم می خواست با محمد حرف بزنم. شاید کمی از آن حال در می آمدم و آرام می شدم. شاید هم دلم می خواست با محمد به هم بزنم. فکر می کردم اصلاً حوصله اش را ندارم. از او خسته شده بودم. از حرف های تحقیر آمیزش خسته شده بودم و دلم می خواست هر چه از دهانم در می آید به او بگویم. نمی دانم دلم می خواست چه کار بکنم. بهتر بود یک قر ِص آرامبخش میخوردم و تخت می خوابیدم تا به هیچ چیزی فکر نکنم. از فکر کردن خسته بودم. از این که مجبور بودم مدام در سرم حرف بزنم و فکر و خیال کنم. نمی دانم چه کسی من را مجبور به حرف زدن می کرد.