
دانلود رمان پرواز در تاریکی pdf از لیلا نوروزی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی
خلاصه رمان پرواز در تاریکی
پاییز، شبانگاه. کارگردانی جوان به اصرار استادش و در پی تحقیقات پایان نامه، قدم به تکیه ای قدیمی در جنوب شهر می گذارد. در همان حوالی با دختری سر سخت و بی باک از خانه بدنام کناری روبهرو می شود؛ که سرآغاز آشنایی او با سرگذشت مردمانی است که انگار همیشه جایی در زندگی اش حضور داشته اند.
قسمتی از متن رمان پرواز در تاریکی
ديشب زنگ زد حالش خوب نبود. گفت، تنهام افسردهم غمگینم گفتم بیاد یه کم حال و هواش عوض بشه هر چی نباشه ما با هم دوستیم. شهاب خودش را جلو کشید و هشدار گونه گفت: میدونی که این یکی خط قرمز من و گروهمه. ن خیالت راحت درآمد. انگار می خواست وانمود کند این اتفاق چیز مهمی نیست، اما موفق نشده بود. پوف بیخیال شو دیگه شهاب هم خودش فهمید هم بقيه…شهاب گوشه چشمهایش را لمس کرد. سرش هنوز از بی خوابی و فکر و خیال دیشب سنگین بود و چشم هایش می سوخت نگاه عماد حرکت دست او را دنبال کرد تا رسید به سرخی چشم هایش… دیشب مگه تا کی اونجا موندی؟ تا آخرش رسیدم خونه طرفای دو بود. عماد ابروهایش را از تعجب انداخت بالا. اوه. بعد رسیدی خونه بابات هیچی نگفت؟… گوشه لب شهاب به پوزخندی کج شد.
رسیدم خونه فهمیدم تمام مدتی که من اونجا منتظرش بودم آقا با بابام رفته بوده سونا…عماد حتى ملاحظه آمدن پیش خدمت را نکرد. شوخی میکنی؟ چرا؟ مگه مرض داره این فراهانی؟ شهاب پایش تند و عصبی تکان داد. چشم دوخته بود به دست پیش خدمت که سفارش او را روی میز ليلا می گذاشت. همین برام سواله از اون طرف بهم میگه درمورد تکیه چیزی به بابام نگم، از این طرف چند شبه منو میکاره خودش نمی آد. انگار عمر تعجب عماد همان چند ثانیه بود. با خنده گفت: میگم نکنه برات یه خواب دیگه دیده. توی اون تعزیه خونا دختر مختر نیست؟ شهاب به سرخوشی او سری از تاسف تکان داد. همه شون یه من سبیل دارن و یه کوه پشم.
عماد باز خندید. آرنجش را گذاشت روی میز و گفت: انقدر ظاهر بین نباش اصل مطلبو بچسب. تصویری در تاریکی ذهن شهاب آمد و رفت صورتی روشن و چشم هایی بیش از اندازه سیاه که خط های کنارش کشیده تر از چیزی که بود، به نظر می آوردش. امشبم میری؟ شهاب فنجان قهوه را جلو کشید. یک نیروی غریب از آن جغرافیا او را به سوی خود فرامی خواند. آره…اگه بازم نیومد؟ فردا شبم میرم. عماد ساکت شد نمی دانست در ذهن او چه می گذرد، اما خودش به تمام ساعت هایی فکر می کرد که در آن تکیه به انتظار آمدن استاد سپری کرده بود. میگم شهاب؟