






بابا من نیازی به بادیگارد ندارم! خواستم از خونه بیرون بزنم که بابا با صدای بلندی گفت: _ حق نداری تنها از این خونه بری بیرون... به عنوان راننده و بادیگارت توی این خونه اومده و قرار نیست که تو مخالفت کنی. هر جا که میری و میای باید با دایان باشی، فهمیدی؟ دوست داشتم داد بزنم و بگم: " خسته شدم دیگه از این زندگی که همش باید یکی رو دنبالم راه بندازم" باید کاری میکردم تا اینم زود فرار میکرد و خودش از کارش استعفا میداد. سکوت کردم و مثل همیشه حرفاش رو قبول کردم و گفتم:باشه بابا... من دیگه میرم!