






پنج سال از آن روز تلخ می گذشت؛ روزی که اوا (ایوا) مرد زندگی اش را به میدان جنگ سپرده بود و گمان می کرد دیگر هرگز او را نخواهد دید. ماه عسلشان کوتاه تر از یک خواب شیرین بود و حالا چهره او چون غباری محو در ذهن باقی مانده بود. شاید به همین دلیل، بر مزارش حتی اشکی نریخت. اما آنگاه که به انتظار بی پایان تن داده بود... معجزه رخ داد؛ او زنده، دوباره در برابرش ایستاده بود.