دانلود رمان پرهون pdf از زهرا ارجمندنیا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان پرهون
پسر نابغهی فامیل و مهندس رباتیک دانشگاه امیرکبیر بود.
نور چشمی بزرگترها
عاقل، جذاب، دوستداشتنی و متین.
همهی فامیل روی سرش قسم میخوردن و دخترها برای به دست آوردن توجهش، هرکاری میکردن.
اون اما توی یک روز زمستونی سرد، وسط حیاط خونهی پدربزرگم، درحالی که دوتا بچه اردک کوچولو توی بغلم بود، به چشمام زل زد و گفت از موهای فرفریم خوشش میاد.
عاشقم شده بود. عاشق منی که سر به هوا ترین نوه ی فامیل بودم. کسی که همه به خاطر شیطنتهاش ازش دوری میکردن.
تصمیمش عین بمب توی فامیل سروصدا به پا کرد…
قسمتی از متن رمان پرهون
نتوانستم ادامه بدهم حس میکردم از شدت ناراحتی و بهت توان تكلمم را باز از دست داده بودم جان کندم تا ادامه بدهم و حین حرف زدن اشک نریزم و قلبم نایستد. تو… نمی دونی… چی شد… اصلاً… خبر… نداری… چيا…. فاصله را دوباره کم کرد، چشمانش سرخ تر شده بودند و صدایش با خشم بیشتری توی گوشم نشست.
نه، من نمیدونم فقط میفهمم مامانم از پله ها افتاده و مسبب هول شدنش و حواس پرتیش مامان تو بوده. خشم توی چشمانش نفرت توی لحنش تنم را لرزاند و او این را دید یک طوری از این ماجرا حرف میزد که انگار دلش میخواست مامان را هم مثل خاله روی تخت بیمارستان ببیند تا خیالش راحت شود. حالا، نه وقت دفاع از مامان بود که جای دفاعی نداشتم و نه، وقت گفتن اینکه اتفاق رخ داده، فقط یک حادثه بود؛ اما یک سوال داشتم که اگر جایش نبود هم، حالا باید می پرسیدم وگرنه خفه میشدم از این بغض و ناباوری، از این لحنی که برای اولین بار شنیده بودمش و از اینکه حس می کردم دوست داشتنش زیر سایه ی این اتفاق گم شده …
***
دلش را نداشتم وقتی داورها قرار بود نتیجه ی کارشان را بسنجند بمانم و ببینم و در نهایت بالا نیاورم از این میزان تنش و اضطراب خودم را رساندم به دیواری که میشد به آن تکیه داد و بین رفت و آمد دانشجویان و مهمانان این تورنومنت سر بطری را به لبهایم چسباندم و آب گرم شده اش را یک نفس سر کشیدم. امروز اینجا دانشگاه امیرکبیر، میزبان یکی از تورنومنت های مهم در عرصه ی هوش مصنوعی و رباتیک هستیم …
صدای مردی در نزدیکی ام که داشت گزارش این موقعیت را با صدایی بلند میداد حواسم را پرت کرد میشناختمش خبرنگاری با چهره ی آشنایی در صداوسیما بود و دوربین مقابلش نشان میداد برای گزارش از عملکرد تیم های دانشجویی این دوره در اینجا هستند. عرق نشسته بر نزدیکی فرق سرم را با دست پاک کردم و با پرتاب کردن بطری خالی توی کیفم دوباره سعی کردم خودم را جلو بکشم گروهی از دانش آموزانی که از مدارس مختلف آمده بودند برای دیدن این رویداد صف اول را رها نمی کردند و اجازه ی جلو رفتن را از آدمی سلب می کردند.
پسر نابغهی فامیل و مهندس رباتیک دانشگاه امیرکبیر بود.
نور چشمی بزرگترها
عاقل، جذاب، دوستداشتنی و متین.
همهی فامیل روی سرش قسم میخوردن و دخترها برای به دست آوردن توجهش، هرکاری میکردن.
اون اما توی یک روز زمستونی سرد، وسط حیاط خونهی پدربزرگم، درحالی که دوتا بچه اردک کوچولو توی بغلم بود، به چشمام زل زد و گفت از موهای فرفریم خوشش میاد.
عاشقم شده بود. عاشق منی که سر به هوا ترین نوه ی فامیل بودم. کسی که همه به خاطر شیطنتهاش ازش دوری میکردن.
تصمیمش عین بمب توی فامیل سروصدا به پا کرد...