
دانلود رمان 28 گرم pdf از هانیه وطن خواه
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، معمایی
خلاصه رمان 28 گرم
راحیل با خانواده عمش زندگی میکنه شوهر عمش بخاطر دزدیده شدن ۲۸ گرم طلا راحیل قرار بندازه زندان و راحیل مجبور میشه خونش بده اجاره و با وارد شدن شاهرخ خسروانی داستان وارد معمایی میشه که…
قسمتی از متن رمان 28 گرم
در موتور جستجوی گوشی ام چند سايت کاريابی را جستجو کردم. سه آگهی که می دانستم می توانم در آن حرفی برای گفتن داشته باشم را شاتگرفتم و اين ميان به پيام مليحه نگاهی انداختم.” در چه حالی؟” ” دنبال کار می گردم”. تماس گرفت.گوشی را روی آيفون گذاشتم و روی مبل دمده قديمی دراز کشيدم.اين خانه خاطرات خيلی خوبی برای من نداشت. اما تنها دارايی ام بود. – دوريمو نمی تونی تحمل کنی؟ – نمی تونم. – عادت می کنی. – نميشه…مجتبی گفت چی شده. – نمی دونم به خدا…من همه طلاها رو ميذاشتم تو صندوق اتاق…يه بار هم استفاده نمی کردم.
– می دونم…مامان هم خيلی غصه خورد…فرحناز هم از عصری اومده شده آينه دق مامان. – گناه داره دختره…باهاش خوب تا کنين. – مامان نه بابا رو دوست داره نه هيچ کدوم از تير و طايفشو می تونه تحمل کنه.نفس عميقی کشيدم و مليحه گفت : در مورد کار گفتی دنبالشی…ببين يکی ازدوستام تو دفتر معاملات ملکيه…ديروز داشت می گفت دنبال استخدامجديدن…ميخوای بگم بری؟ در جايم نشستم و با ذوق گفتم که : – به خدا؟ – به خدا.خنديد و کمی بعد خداحافظی کرد و من با گرسنگی که ثمره يک روز کامل غذا نخوردن بود ، در اتاق مامان و بابا روی تختشان زير پتو در خودم جمع شدم.روزهای سختی در پيش بود.
سخت تر از تمام سال های زندگی در خانه حاجی و حاج بابا.*به حجم کيسه هايی که مجتبی و مليحه آورده بودند، خيره بودم. عمه سه تا از کيسه ها را از ترشی های مورد علاقه و مرباهای خانگی پر کرده بود.دلتنگش شدم. – عالی ميشه مل مل. – رديفش می کنم. – خراب رفاقتتم. چطور تاب می آوردم؟! با اشکی که در چشم هايم حلقه زده ، مليحه ای که موهايش را رنگ شرابی گذاشته بود ، نکاه کردم.مليحه شانه به شانه ام کوفت. شبيه دختری که حاجی از فرزندانش انتظار داشت ، نبود. مليحه فوق ليسانس گرافيک داشت.تيپ هنری می زد.
همه مل مل صدايش می زدند ، چون خودش می خواست و خاحی از آن بيزاربود. و حاجی از دست کارهايش حرص می خورد. عمه اما تمام قد پشت دخترش بود. از حق حداقل مل ملش دفاع می کرد.من اما تف سر بالا بودم. همين که کاشانه ام داده بودند ، عمه را مجبور به سکوت درباره کوچک ترين نيازهايم می کرد.⁃ دوباره واسه من زر زر نکنيا. ⁃ دلم تنگ ميشه.⁃ من ميام… ⁃ عمه؟! ⁃ مامان اگه می تونست کاری کنه اين همه سال واسه زندگی خودش کرده بود.لب هايم باز لرزيدن گرفت. دلم برای عمه می سوخت. برای بابا.برای انتخاب های غلط حاج بابايی که بچه هايش را سياه روز و نگون بخت کرد.