






دانلود رمان بر باد رفته pdf از مارگارت میچل
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، خارجی
خلاصه رمان بر باد رفته
در جامعه ای که زنان را در قالب بیوه های محجوب یا عروسک های زیبا تعریف می کرد، اسکارلت اوهارا همه قواعد را می شکند. پس از رد شدن توسط اشلی، او نه تنها تسلیم نمی شود، بلکه با ازدواج های متوالی، راه اندازی کسب و کار، و مقابله با فقر پس از جنگ، تعریف جدیدی از زن بودن ارائه می دهد. اما بزرگترین اشتباهش نادیده گرفتن عشق رت باتلر است؛ مردی که برخلاف اشلی، هرگز از او نمیترسد و در تاریک ترین لحظات، تنها تکیه گاهش است…
قسمتی از متن رمان بر باد رفته
همان طور که انتظار داشت اشلی کنار پله های خروجی ایستاده بود و با بچه ها و پرستارانشان و آنان که می خواستند بروند خداحافظی میکرد. قلبش گویی داشت از گلویش خارج میشد به آرامی از پله ها پایین رفت. چه اتفاقی می افتاد اگر آقای ویلکز او را می دید؟ اگر از او می پرسید که این موقع روز در سرسرا چه می کند چه پاسخی داشت؟ الان باید کنار دختران دیگر باشد. چه بهانه ای داشت؟ خوب بالاخره این کار خطر هم داشت همین که به آخرین پله رسید صدای مستخدمان را شنید که به دستور سر شربت دار ویلکز داشتند سالن پذیرایی را برای دورهمی آماده می کردند.
در آن سوی تالار کتابخانه قرار داشت که درش باز بود. اسکارلت با شتاب به درون آن رفت. می توانست آنجا منتظر شود تا وقتی که اشلی خدا حافظی هایش را تمام کرد او را نزد خود فرا خواند. کتابخانه کم نور بود پرده ها را کشیده بودند فضای نیمه تاریک و قفسه های بلند کتاب ناگهان قلب او را فشرد اینجا محل مناسبی برای یک ملاقات عاشقانه نبود کتاب آن هم به تعداد زیاد همیشه او را آزار میداد همان طور که از آدم های کتابخوان هم دل خوشی نداشت. از همۀ آنها به جز اشلی. از آن اثاثیه سنگین دلش گرفت. در آن جامبل های بزرگ و پشت بلندی دیده میشد که ظاهراً مردان خانواده ويلکز آن ها را برای قد و قامت خود ساخته بودند البته کاناپه های کوتاه هم بود که مخصوص خانمها گذاشته بودند.
کمی دورتر از بخاری کاناپه بزرگی بود که معمولاً اشلی ساعت ها روی آن لم میداد و کتاب می خواند. حالا این کاناپه در نظرش به حیوانی بزرگ شبیه بود. لای در را آن قدر باز گذاشت که بتواند بیرون را تماشا کند. سعی کرد آرام باشد و نقشه هایی را که دیشب کشیده بود مرور کند اما مقدورش نبود. اصلاً همه چیز یادش رفته بود. اگر دلش آرام میگرفت و این طور تاپ تاپ نمیکرد شاید همه چیز یادش می آمد. اما چه فایده آخرین خداحافظی اشلی هم تمام شد و زمان بازگشت او رسیده بود ولی این هیجان لعنتی مگر می گذاشت در آن لحظه تنها چیزی که یادش می آمد این بود که دوستش دارد. همه چیزش را دوست داشت. آن موهای طلایی آن چکمه های چرمی شادی و غمش اندوه و خنده اش را چه میشد اگر هم اکنون…