
دانلود رمان رفاقت ممنوع pdf از زینب عیسایی (ریحانه)
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، طنز، اکشن
خلاصه رمان رفاقت ممنوع
دبیرستان “رفاقت ممنوع” صحنه رویارویی دو اکیپ قدرتمند است که هر کدام اسکلت های زیادی در گنجه دارند. با هر زنگ تفریح، خاطرات تلخ زنده می شوند و نقشه های جدید کشیده می شوند. در این میان، یک سوال اساسی وجود دارد: آیا این نبرد نوجوانانه واقعاً ریشه در اختلافات گذشته دارد، یا کسی پشت صحنه نخ های این عروسک های خشمگین را می کشد؟
قسمتی از متن رمان رفاقت ممنوع
طبق حدسم سهیل و طاها همون طور که با خنده های کثافت وارانه پچ پچ می کردن، به طرف همون کلاس پر جمعیت حرکت کردن، یواشکی و نا محسوس از پشت ستون کنار رفتم و با قدم های آروم از دفتر گذشتم و به طرف همون کلاس حرکت کردم. جمعیت مثل موج دریا دنبالمون راه افتاده بودن و صدای عربده و حرف های زشتی که میزدن راهرو رو پر کرده بود. جفتشون مثل مگس کش جمعیت رو کنار زدن و وارد کلاس شدن. هم همه ی جمعیت بالاتر رفت. به یک باره قهقه ی بلند و گوش کر کنی زدن؛ جمعیتشون انقدر زیاد بود که نصفشون بیرون در بودن و از بیرون به داخل سرک میکشیدن.
مونده بودم اون کلاس چه گل و بلبلی به راه بود که همه کله هاشون تا خشتک توی اون کلاس بود و چشمهاشون دو دو میزد! یکی از پشت در دوربین گوشیش رو تا آسمون بالا برده بود و یکی از پسرها با آب و تاب سوت می کشید و دست میزد؛ حتی بعضیهاشون سر صبحی با پاکت تخمه دم کلاس جمع شده بودن. آب دهنم رو قورت دادم و از ترسی که سر دلم رو گرفته بود نفس عمیقی کشیدم. مشخص بود که خیلی شرور و دسته بالا بودن؛ حتی خودم نمیدونستم چرا انقدر کنجکاوی میکنم! انگار نه انگار که پنج دقیقه پیش از عصبانیت مثل زود پز داشتم منفجر میشدم. هر قدم که به جمعیت و در اون کلاس نزدیک میشدم معده ام از استرس شبیه آبگوشت قٌلقٌل میکرد؛ معلوم نبود با چه جونورهایی طرفم و درجا داشتم خودم رو توی محدوده ی خطر پرت میکردم.
به جمعیت بیرون کلاس رسیدم که هر کدوم قد داشتن اندازه تیر برق و جلوی در کلاس مثل سد ایستاده بودن و برای همین نمی تونستم داخل کلاس رو نگاه کنم. صدای پسری رو شنیدم که از ته کلاس نعره زد: قاسم بابا بیا بیرون میخوایم ببینیمت. همه قهقه ی بلندی زدن. حتی منم ندیده و نشناخته مشتاق دیدن قاسم شدم…لبم رو گاز گرفتم و روی پاشنه ی پاهام بلند شدم تا از بین اون همه نره خر بتونم سوژه رو دریافت کنم، اما پا که بلند میکردم کله هاشون بیش از حد گنجایشم بلند بود. کلافه پاهام رو روی زمین فرود آوردم و با لب های کج شده ام به نره خرهایی که جلوم رو گرفته بودن زل زدم و دستهام رو دو طرف پهلوهام گرفتم. صداهای مبهمی میشنیدم و در عوضش با صدای شلیک قهقه های گوش خراش همشون شنوایی خودم رو از دست میدادم. با صدایی صدایی که بین جمعیت انگار از ته چاه در میومد گوشهام رو تیزتر کردم…