






دانلود رمان دشمن جون pdf از فاطمه حمیدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان دشمن جون
طناز، دختر یاغی و سرکش خانواده، همیشه دردسرساز بوده است. پدر بزرگش که دیگر طاقت رفتارهای او را ندارد، او را به سید مهدیار میران، افسر نیروی دریایی که به بیرحمی معروف است، میسپارد. اما شرط پدربزرگ غیرمنتظره است: مهدیار باید با پرستو ازدواج موقت کند تا بتواند او را کنترل کند. پرستو که از این شرط خشمگین است، تصمیم میگیرد زندگی مهدیار را به جهنم تبدیل کند، اما هرچه بیشتر با او می جنگد، بیشتر متوجه می شود که شاید این مرد تنها کسی باشد که واقعاً او را درک می کند. آیا پرستو می تواند از پس این احساسات پیچیده برآید؟
قسمتی از متن رمان دشمن جون
نسیم خنکی میوزه و برگ درخت هارو میلرزونه…دیگه سرد شد باید برم خونه ی خودمون. صدای بم و مردونه ی سهیل از پشت سرم میاد بسم الله دختر بالا خونه رو اجاره دادی؟! با وحشت از روی تاب میام پایین و به طرف سهیل می چرخم موهای سهیل مثل چسب کف سرش ماسیده و چشم هاش خمار خواب هست. تو خودت چرا سر و ریخت شبیه لشگر شکست خورده است؟ از دست این مهدیار و خواهرش سکته نکردم خوبه با اومدن اسم مهدیار شاخک هام فعال شده و گوشم رو مثل عقاب تیز میکنم البته فکر کنم اون چشم عقابه که تیزه… مهدیار خان پاش رو کرد توی یک کفش که میخوام برم رشت نامزد مهدیسم زنگ زده بود بهونه می گرفت. آخر حریفشون نشدم بلیط گرفتن و رفتن. با صدایی که کم از فریاد نداره نعره میکشم چی مهدیار رفت؟
مرغ از قفس پرید؟ سهیل که گویا تازه دو هزاری کجش صاف میشه و یاد قول و قرارش با من می افته، میزنه تو پیشونی خودش ای داد جواب آقا به کنار تو گنه رو چی بدم؟! مشتم رو محکم میکوبم تو سینه سهیل و میگم خدا لعنتت کنه سهیل چجوری گذاشتی پسره از دستم بپره سهیل با تعجب به جایی که مشت زدم نگاه میکنه هوش باید به عمو بگم برات قلاده ببنده وحشی شدی. دعا كن مهدیار دست از حماقت بکشه و برگرده وگرنه من میدونم تو و مرغ های آسمون. با قدم های سریع از کنارش رد میشم. شک ندارم مهدیار به خاطر پیشنهاد دیروزم قهر کرده و رفته رشت. حالا خوبه تو رشت غیر اون آلونک سازمانی و خونه ی خواهرش جایی نداره…پسره ی شل مغز چه خودش رو دست بالا گرفته، اگه بخاطر سهمیه و کنکور نبود عمرا به تو زبون نفهم رو می انداختم.
طناز خبیث مغزم میگفت نباید دست از این ماجرا بکشم و برم دنبال مهدیار و به قول هدیه انقدر دم از عشق و عاشقی بزنم تا راضی بشه با هم ازدواج کنیم. اما طناز عاقل وجودم می گفت، بخاطر یک کنکور نباید آینده خودم رو به باد بدم ممکن بود مهدیار جدی جدی باورش بشه عاشقم و احساسش به بازی گرفته بشه. طناز خشن درونم هر دو تاشون رو خفه میکنه. با خشم به سمت حیاط خودمون میروم و زیر درخت نارون میشینم هندر فریم رو توی گوشم میذارم و یک آهنگ شاد از bts پلی میکنم. زندگی من توی این خونه که تفاوتی با قفس نداره فقط با گوش دادن آهنگ و دیدن سریال قابل تحمل میشه همینجوری که با ریتم موزیک اوج گرفته ام شروع میکنم به رقصیدن. انقدر شانگ تخته میاندازم که مامان سرش رو از پنجره بیرون میاره و با دیدنم تو حیاط اخم پر رنگی نثارم میکنه…دختر تو این موقع شب جنی شدی؟ تو حیاط چی کار میکنی بیا بالا خمیازهای میکشم و سلانه سلانه به طرف خونه میرم.