






دانلود رمان نجوای آلانا pdf از ماه
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، فانتزی
خلاصه رمان نجوای آلانا
آلانا از کودکی به خاطر بال نداشتن مورد تمسخر بوده است. اما وقتی طلسمی باستانی تمام پریان دهکده را زمین گیر میکند، همه متوجه می شوند همین “نقص” آلانا باعث می شود در برابر تاریکی مصون باشد. در حالی که برای یافتن پاد زهر به جنگل خطرناک می رود، با شکارچی روبرو میشود که مدعی است آلانا نه یک پری معمولی، که چیزی بسیار خاص است. موجودی که قرار است توازن را به دنیای پریان بازگرداند. اما آیا آلانا می تواند به کسی اعتماد کند که خودش بخشی از تاریکی است؟
قسمتی از متن رمان نجوای آلانا
شب کمکم بر جنگل ابر سایه انداخت و مه، هر لحظه غلیظ تر میشد. هوا سرد و مرطوب بود و حتی نفس کشیدن هم سخت می شد. قدم هایم آرام تر و محتاطانه تر شده بودند. هر چیزی در این جنگل عجیب و ترسناک به نظر می رسید، و من هیچ اطمینانی نداشتم که آیا این مسیر منو به مقصد میرسونه یا نه. ناگهان، بیهوا باران شروع به باریدن کرد. اول چند قطره، بعد طوفانی از بارش های سنگین. قطرات باران مثل تیغ هایی تیز به بدنم می خوردند و من رو از شدت سرمای بیرحم به لرزه می انداختند. هیپی هم مثل من شکه شده بود، با چشمان درخشان و پف کرده اش به دور و بر نگاه می کرد. هیپی…صدا زدم، اما صدای من به سختی از میان طوفان شنیده میشد. کجا میتونیم پناه ببریم؟
هیپی با بدن کوچیکش از روی شونه ام پرید و چند متر جلوتر دوید. من هم به دنبالش دویدم و بعد از چند دقیقه به یک غار کوچک رسیدیم. دیوارهای غار سرد و مرطوب بود، ولی حداقل از باران و طوفان بیرون پناه میداد. به سختی نفس میکشیدم و بدنم از شدت سرما به لرزه افتاده بود. با هر قدمی که به داخل غار میرفتم، بوی خاک و سنگ در فضا پخش میشد. هیپی کنارم نشست و بدن کوچکش لرزید. در این شرایط، هیپی هم از سرما اذیت میشد. سعی کردم خودم رو از سرما گرم کنم، اما هیچ راهی نبود. بعد از چند دقیقه، متوجه شدم که هیپی شروع به تغییر میکنه. بدن کوچکش که همیشه سفید و نرم بود، به تدریج شروع به تغییر رنگ داد…اول کمی قرمز شد، بعد کمکم قرمزی به شدت بیشتر شد. چشمان درخشان هیپی مثل دو لامپ قرمز در تاریکی می درخشید. هیپی؟! با حیرت صدایم بلند شد. چی شده؟!
هیپی که حالا بدنش داغ و گرم شده بود، با پاهای کوچکش به من نزدیک شد. شگفت زده به اون نگاه میکردم که ناگهان بدنش، داغ تر از قبل، به من چسبید. هیپی به تدریج بدن من رو گرم میکرد، انگار که یک منبع گرما از درونش می جوشید. با دقت دستش رو گرفتم. احساس کردم که گرما از اون به من منتقل میشه. بدنم که تا قبل از این لحظه به شدت از سرما بی حرکت بود، حالا به تدریج گرم میشد. تو… چطور این کارو میکنی؟ با شگفتی گفتم. هیپی فقط جواب نداد، اما همچنان کنارم موند. حالا دیگه بدن کوچکش، همچون یک منبع گرمایی برای من شده بود. با هر لحظه ای که می گذشت، احساس میکردم که حتی در این غار سرد و تاریک، میتونم کمی راحتتر نفس بکشم.