






دانلود رمان یاسمین pdf از مرتضی مودب پور
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، غمگین
خلاصه رمان یاسمین
وقتی فرنوش متوجه می شود بهزاده، همکلاسی کم حرف دانشگاه سال هاست عاشق اوست، زندگی اش زیر و رو می شود. این کشف درست زمانی اتفاق می افتد که خانواده مشغول تدارک نامزدی او با پسرخاله تحصیل کرده و ثروتمندشان هستند. حالا فرنوش میان عشق نوپا و تعهد دیرینه خانوادگی گیر کرده است. آیا انتخاب دل می تواند توفانی از مخالفت ها را به همراه داشته باشد؟
قسمتی از متن رمان یاسمین
مرده شور اون دوستی تو ببره. اگه می گفتم يک ميليون تومن پول بده اينقدر زود گوش می کردي؟ با عصبانيت از ماشين پياده شدم و در ماشين رو محکم بستم. کاوه خداحافظ يار وفادار! در ضمن خونه ليلی که می خواستی بدونی کجاست، همين خونه بزرگس! تا اين رو شنيدم سريع دوباره سوار ماشين شدم. خدا خفه ت کنه کاوه! جداً اين خونه فرنوشه؟ کاوه بابا! آوردمت درِ خونه ليلی، اين دست مزدمه؟ من کی گفتم بياي اينجا؟ فقط خواستم بدونم خونه شون کدوم طرفاست. کاوه بده آوردمت درِ خونه شون؟ آره؟ بگو آخه! نه بد نيست. يعنی خوب هم نيست. اصلاً نمی دونم بده يا خوبه! ولم کن! کاوه: خدا شانس بده ! اگه ده دقيقه ديگه اينجا واستی، خود ليلی يا پدرش می آن می برنت تو خونه.
آره جون تو. هيچکس هم نه، پدر ليلی! کاوه: فعلاً که خود ليلی توي بالکن واستاده و داره بنده و جنابعالی رو نظاره می کنه! راست میگی کاوه؟ ! حرکت کن. تو رو خدا حرکت کن برو تا متوجه ما نشده. کاوه: چرا هول ورت داشته؟ از همون اول که اومديم بانو ليلی در بالکن تشريف داشتن! اي داد بيداد! خيلی بد شد. کاش از اول باهات بيرون نمی اومدم. کاوه: بالاخره بد شد يا خوب شد؟ حرکت کن ديگه آقاي با نمک! کاوه: نمی خواي پياده شی و يه نظر همسر آينده ت رو ببينی؟ برو ديگه! کاوه حرکت کرد و آخر خيابون ايستاد… اينجا که خيابون پائين کوچه شماس! کاوه: آره، اينم از بخت تو آدمِ خوش شانسه! خوش شانس؟! کاوه: کجا؟ زده به کلت؟ نه، می خوام يه خرده قدم بزنم تو برو. کاوه: زير اين برف؟ تو اين هوا؟ پس شام چی می شه؟
حداقل بيا برسونمت خونه! نه، برو تو. می خوام قدم بزنم. برو کاوه! کاوه پياده شد و به طرف من اومد. کاوه: ناراحتت کردم بهزاد. بخدا نمی خواستم ناراحت شی. جلو رفتم و صورتش رو بوسيدم. برو رفيق، می دونم. ناراحت نيستم فقط احتياج دارم يه خرده قدم بزنم، خداحافظ! صبر کردم تا کاوه سوار ماشين شد و با بی ميلی رفت و من هم از کوچه اي که خونه فرنوش بود رد شدم و شروع به قدم زدن تو يه خيابون که دو طرفش پر از چنار بود، کردم. برف روي شاخه درخت ها نشسته بود و منظره قشنگی رو درست کرده بود. همه جا ساکت بود و بندرت ماشينی از اونجا رد می شد. هوا تاريک شده بود و با وجود چراغ هاي خيابون، همه جا نيمه تاريک بود. داشتم به فرنوش فکر می کردم. به خونه شون، به خودش، به ماشينی که سوار می شد، به لباس هایی که می پوشيد، به عطر خوش بويی که استفاده می کرد.