
دانلود رمان شوگار pdf از آرزو نامداری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه
خلاصه رمان شوگار
من داریوشَم… وارث شرافت و خون سلطنتی. برای پیدا کردن یه دختر نقابدار، هیچ وجب از شهر بی خبر از قدم هام نموند. دختری که نزدیک بود با شتاب اسبم له بشه و حالا با نگاه سیاه و مرموزش، خواب و قرار رو ازم گرفته. اون نگاه لعنتی منو به دیوونگی کشونده؛ مردی که دیگه بند و زنجیر نمی شناسه. پس گوش کنید…وقتی زن داریوش زند با اون گام های نازدارش قدم می زنه، هیچ مردی حق نداره حتی نفس بکشه. چشم های حریص شون باید کور شه، چون تفنگ دارای من خوب بلدن ماشه رو برای چه کسی فشار بدن.
قسمتی از متن رمان شوگار
از گرسنگی در حال پس افتادن هستم…خواب به چشمانم نیامده و در طی یک شبانه روز حتی به ذهنم نمی رسید ممکن است چنین بلاهایی به سرمان بیاید…کاش از غرورم می گذشتم و به پای جواد می افتادم تا جلوی رفتنش را بگیرم. حتی نمیدانم سیاوش اکنون کجاست… درمورد من چه فکری می کند…؟ حتما زن عمو حسابی پرش کرده…که این دختر دیگر ناموس ندارد و یک شبانه روز در دستان داریوش زند بوده است…لعنت به داریوش زند و دار و دسته اش…لعنت به بی عرضگی خادمینش که اجازه دادند آن دختر اینگونه راحت با مردش فرار کند و من را اینجا با دنیایی از آوارگی و بی آبرویی رها کند. شب هم گذشت….صبح شد و خبری از آمدن جواد نیست…
یا حتی اگر هست، من نمیدانم…چگونه توانست از آبروی خاندانمان بگذرد و یک دختر را فراری بدهد…؟ هارت و پورت های او و جاهد تمامی نداشت و اکنون هیچ کدام از آن دو برادر بی فکر من، اینجا نیستند…کسی از من حمایت نمی کند. اگر برده ی این مرد خدا نشناس شوم …؟ خدا لعنتم کند…عصر، عصر برده داری نیست دیگر…دست در موهایم قفل می کنم و ممکن بود این مرد، من را به عنوان کنیزش نگه دارد؟ گفته بودند این مرد عقیم است. زن باره نیست و حیف از آن همه دختر ترگل… ورگل همه شان با موهای باز و لباس های آنچنانی… همانهایی که از گوشه چشم، مانند دشمن خونی خانوادگیشان به من نگاه می کردند و همه شان بروند به درک….مهم نیست آنها چه فکر می کنند…
کلافه و آشفته، آن لباس لعنتی بلند را از زیر دست و پاهایم جدا می کنم و به پای پنجره می روم. آن بی پدرها هنوز نگهبانی می دادند. در همه ی اتاق ها باز بود و چند خدمتکار دائم سرویس می دادند اما من حتى نمی توانستم یک لقمه در دهان بگذارم…همه ی اتاق ها را چک می کنم… زیر نظر خدمتکارها…انگار همه شان از امن بودن سراسر این عمارت خبر دارند. به اتاق بزرگ دیگری می روم و تا پنجره ی سرتا سری اش را می بینم، چشمانم برق می زنند. آهسته در را پشت سرم قفل می کنم و به طرف در پنجره می روم…قفلی آن را میزنم و خوشبختانه یا بدبختانه میله ندارد. خوشبختانه برای راحتی فرار و بدبختانه به خاطر نگهبان های گرازی که دم در بودند. مانند بالن بادم می خوابد…شاید اگر ناخونکشان می زدم دیگر حتی این تنهایی آرام را هم نداشتم…باید منتظر می ماندم کسی خبری بیاورد.