






دانلود رمان زمان صفر pdf از مدیا خجسته
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه رمان زمان صفر
وقتی گلبهار به تهران می آید، تنها آرزویش درس خواندن و ساختن آینده ای مستقل است. خانه قدیمی مادر بزرگ، پناه امن او می شود. اما درست در همان خانه، ارن همبازی قدیمی اش که همیشه با شیطنت هایش او را به چالش می کشید حضور پیدا می کند. همخانه شدنشان نه فقط یادآور خاطرات کودکی است، بلکه شروع داستانی تازه میان دو دنیا متفاوت است.
قسمتی از متن رمان زمان صفر
با شک نگاهم می کند و همانطور که فشار ننه جون را می گیرد رو به مامان می گوید: میدونین دیگه چند روزه همینجاست؟ ندیدم درست و حسابی بخوابه. رنگشم که پریده! مامان با ناراحتی نگاهم می کند: میدونم خانوم پرستار ولی چکارش کنم؟ انقدر لجبازه به حرف کسی گوش نمیده. پرستار سری به نشانه تاسف تکان می دهد و بی حرف از اتاق بیرون می رود. سنگینی نگاه مامان باعث می شود سر پایین بیندازم اما صدای آرام اما شاکی اش اجازه ی فرار نمی دهد: کارت دارم! یه لحظه بیا بیرون…با تعجب نگاهش می کنم. خودش زودتر از من بیرون می رود و منتظر می ماند. آرام از جایم بلند می شوم و پشت سرش راه می افتم. در دلم دعا می کنم نخواهد در مورد بحث خانه و ادامه ی تحصیل چیزی بپرسد.
گوشه ای از راهرو کنار دیوار دست به سینه می ایستد و منتظر نگاهم می کند. سر انگشتانم سرد و بی حس شده و گزگز می کند. سعی میکنم با باز و بسته کردنشان به حالت طبیعی برگردم اما انگار به یکباره پاهایم هم توانشان را از دست می دهند. حس میکنم تمام بیمارستان دور سرم می چرخد. وسط راه می ایستم اما چرخش سرم متوقف نمی شود. مامان را میبینم که به سمتم می دود. زانوهایم تا می شود و بی حال در آغوشش میفتم. صدای بلند و پر از ترس گلبهار گفتنش را می شنوم اما دیگر حتی نای باز کردن چشمانم را هم ندارم. آخرین چیزی که حس می کنم جا به جا شدن بدنم روی چیزی است و صداهای نامفهوم چند نفر اطرافم. نمیدانم چقدر زمان در همان حال عجیب می مانم اما، همین که لای چشمانم را باز می کنم، چهره ی نگران و بی رنگ و روی مامان را می بینم.
چشم می چرخانم تا به پرده ی سفیدی که دورم کشیده شده می رسم. دستم را کمی تکان می دهم که ناگهان سوزشی زیر پوستم حس میکنم. به سختی لب می زنم: کجاست اینجا؟ بی توجه به سوالم دست روی سرم می کشد و با ناراحتی می گوید: دختره ی یک دنده. چقدر بهت گفتم استراحت کن؟ بخواب… غذای درست بخور! همین و خواستی؟ چشمانم سنگین است و باز نگه داشتنشان نیروی زیادی می طلبد. خوبم بخدا! حرف نباشه ها. دکتر گفت سو تغذیه گرفتی. خستگی زیاد و کم آبی و استرس و نمیدونم چی و چی.. باید تو این شرایط نگران تو هم باشم من گلبهار؟ خیر سرت گفتم بزرگ شدی… تو رو گذاشتم مراقب ننه باشی که خودت و اینجوری نابود کنی؟ سعی میکنم خودم را کمی بالا بکشم. به سروم بالا سرم که از نیمه گذشته نگاه می کنم و می گویم..