






دانلود رمان یغمای بهار pdf از الف کلانتری
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، اربابی
خلاصه رمان یغمای بهار
رمان یغمای بهار روایتگر ماجرای دلارا، زن ایلیاتی است که از بند اسارت می گریزد و به مردی پناه میبرد که هم “خان” است و هم “سیبی ممنوعه”. این اثر با نثری شاعرانه، تقابل میان سنت و آزادی را در بستری عاشقانه و اجتماعی به تصویر می کشد.
قسمتی از متن رمان یغمای بهار
برین دو تا اسب تندرو بردارین و خودتون رو به ژاندارمری برسونید. نمیشه بهش دست زد، زن و بچه داره؟ بله آقا، دو تا اولاد پسر داره. نمیشه با این وضعیت نشونش داد، برین دنبال ژاندارم…فعلا…چشم آقا. رفتند و خودش ماند و دختری که حتی پلک هم نمی زد. جنازه ای که مثله شده بود…دختر به من نگاه کن. نگاهش تغییر نکرد، مردمک های گشاد شده ی چشمانش از ترسیدن بود. دستش را زیر چانه اش برد و سرش را به سمت خود چرخاند. حرکت مردمک های چشمان دالارای به سمت جنازه را دید. چانه اش را بیشتر فشرد تا شاید نگاهش از درد به سمت او بچرخد، اما اتفاقی نیفتاد. مجبور شد خیلی ناگهانی سیلی ای به صورتش بزند.
صورت دلارای سوزش عجیبی گرفت و دو قطره ی اشک از چشمانش چکید. پاشو از این جا، برو یه کم بخواب بهتر می شی. دلارای با نگاهی عسلی که حال شیشه ای شده بود، به آرش نگاه کرد. حرف زدن یا نزدنش به حال او توفیری نداشت اما این بار می خوا ست صدای او را بشنود. حالت خوب می شه، فقط از این جا پاشو. دلارای دست به دیوار گرفت و با سستی بلند شد اما لرزش بدنش از دید آرش پنهان نماند. دستانش را روی پاهایش قرار داد و به آرامی بلند شد. فشار مسئولیت اجباری اش روز به روز بیشتر می شد. دستش را پشت کتف دلارای گذاشت: خودم حلش می کنم، سعی کن بخوابی. رویش را برگرداند، با ضعف به لب هایش تکانی داد: میشه خوابید؟ آرش تعللی کرد، قدمی پیش گذاشت.
چشم دوخت به نگاه خاموش دلارای، باید به او کمک می کرد؛ در خانه ی او این اتفاق افتاده بود. نه اخمش باز شدنی بود و نه سخت گیری اش را کم می کرد اما فقط با یک قدم و حرکت، می توانست حال کسی را بهتر کند. دستش با تأخیر بالا آمد، روی گونه ی دلارای نشست. نه حسی منتقل کرد و نه حسی پیدا کرد. فقط لمسی کوتاه و بی حرف بود که شاید دلی را آرام می کرد. دستش را پایین کشید و راه را برگشت. آرش پای ژاندارمری باز شد و هر روز حرفه که پشت سرمون زده میشه. یه کاری بکن، همه ترسیدن و اگه بذاری، نصف خدمتکارا به خاطر ترس شون از این جا میرن. کسی که ترسش بیشتر از کم کاریش می لرزونتش، جایی تو این عمارت و خونه نداره. مگه میشه بدون رعیت؟ خودنویس نوک طلایی اش را روی برگی پرت کرد: اگه مجبور شم، اونا رو هم مرخص می کنم.