






دانلود رمان یمناربا pdf از فاطمه خرمیان
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، روانشناسی
خلاصه رمان یمناربا
داستان یُمنا، دانشآموز شاد و بی خیال دبیرستانی که ناگهان توسط کسی که هر روز به او سلام دختر خوب می گفت دزدیده می شود. اما وحشتناک ترین بخش ماجرا اینجاست: مرد آزارگرش در اوج تحقیر و آزار، چشمانش پر از نفرت است. نفرتی که حتی از خشم هم ترسناک تر است. پارادوکس دردناک: چرا کسی که اینقدر از یمنا متنفر است، نمی تواند از او دل بکند؟
قسمتی از متن رمان یمناربا
خواستم به حالت قبلی برگردم و تکیه بدم که صدای یواش شعله منعم کرد: یدونه هم بده بدم به اقای رسولی. متعاقبا با صدای آرومی جواب دادم: ول کن بابا مرد گنده ابنبات چوبی می خواد چیکار؟ شعله: وایمنا زشته. فهمیده نمیشه که ندی. بفهمه خب. شعله: خسیس یکی بده دیگه. راستش تو رودروایسی موندم. ولی دلم هم نمی اومد سهم حسنا رو بدم در آخر اخرین ابنبات رو که نوشابه ای بود رو تحویل شعله دادم. تشکری بلغورکرد وبعدش روبه رسولی ادامه داد: بفرمایید اقای رسولی شیرینی تولد یمنا جونه. رسولی هیچ تغییری تو حالتش نداد وگفت: تشکر، میل ندارم. شعله: اِ بگیرید دیگه از دست من. رسولی ناچار ازش گرفت و گذاشت روی داشبرد،زیرلب هم گفت: ممنون.
نگاهی هم توی اینه انداخت و رو بهم گفت:تولد شماهم مبارک باشه. درجوابش ممنونی گفتم. خداروشکر شیرینی بچه های سرویسم دادم.فقط اینوسط یک چیزی خیلی روی مخم بود و اون هم ملچ مولوچ کردن های شعله.انگار هر چیزی رو می مکید اِلا ابنبات.! همیشه ساعت دو ونیم ناهارمیخوردیم.همگی منتظر می شدیم تا جمعمون تکمیل شه منکه ساعت دو و نیم خونه بودم و حسناهم دو. بلافاصله بعداز ناهار که الویه بود به تختم پناه بردم و به یک دقیقه نکشید که خوابم برد! با تکون های شدیدی که فقط می تونست مختص به حسنا باشه چشم هام خمار شد. مغزم واقعا خسته بود. باید حتما دوساعت می خوابیدم تا خستگی از تنم می رفت و این خماری یعنی هنوز دو ساعت نشده.
بدون اینکه تلاشی برای بیدار شدن بکنم دوباره پلکام رو بستم. نمی دونم سی ثانیه شد یا نه ولی یک چیزی مثل آرنج یا مشت تو پهلوم فرو رفت. صدام بخاطرخواب دورگه شده بود با این حال داد زدم: می خوام بدونم این سُم کیه؟ حسنا: پاشو ببینم. اه چقدر می خوابی؟! پهلو به پهلو شدم و پتو رو زیر دستم مچاله کردم و با غرغر گفتم: چرا آخه؟ چرا؟ هرچی منتظر موندم صدایی ازش بلند نشد لای یکی ازچشمام رو به زور باز کردم ببینم قضیه از چه قراره که دستاش رفت بین موهام. نای جیغ زدن نداشتم فقط سعی می کردم دستاش رو جدا کنم. بالاخره با هزار مصیبت خواب از سرم پرید. حسنا: مردم پایین منتظرتن. مردم کین؟ حسنا: فک و فامیل. مغزم جدا خسته بود و هنوز درکی از حرفاش نداشتم.
محکم هلش دادم که پرت شد پایین تخت. درست حرف میزنی یا نه؟ حسنا درحالی که سرش رو می مالید زیر لب یه وحشی گفت و ادامه داد: احمق خانم، تولدته. خب اینوکه می دونستم. حسنا:ادم نیستی دیگه. همینطور که از تختم پایین می ومدم دستم رو به سمتش دراز کردم تا بلند شه ،به شوخی جواب دادم: یه ذره به بزرگترت احترام بذار. حسنا: احترام هرکی دست خودشه. غر نزن حالا بیا بغلم یه بوس به کله ات بکنم از دلت دربیاد… سریع یه لباس مناسب پوشیدم و روسری ام رو جوریکه موهام مشخص نباشه سرم کردم و با حسنا از اتاق خارج شدیم. فعلا فقط خانواده ی خاله طیبه تو هال نشسته بودن با ورودم سلام بلند بالایی کردم تا توجهشون جلب بشه.