






شوهرم از من متنفره. اما تنها مردیه که میتونه منو نجات بده. سانتیاگو که توسط یک غریبه گرفته شده، تنها امید منه. با این تفاوت که نمیدونم مرده یا زنده است. و به همان اندازه که ظالمه، تصور اینکه ممکنه رفته باشه غیرقابل تحمل بود. اما اون 9 تا زندگی داره، هیولای من. هنوز کارش با من تمام نشده بود. و خیلی زود به اتاقم برگشتم و پشت درهای بسته زندانی شدم. دوباره تحت کنترلش بودم. میدونم تحقیر شده ام میدون که میخواد ازم انتقام بگیره. اما یه چیز دیگه هم هست. یه احساس و رابطهای بین ما وجود داره. حسی تاریک و مرموز که پنجههاش رو دور قلبم مشت کرده بود.

سانتیاگو بالاخره به چیزی که میخواد رسید. بچه اون در درون من رشد میکرد. من سرنوشت آیوی رو بازنویسی کردم و اون رو برای همیشه مال خودم کردم. اوضاع برای ما در حال تغییره. سانتیاگو برام فراتر هیولایی بود که به جهان نشون میداد. زخم هایی رو که زیر خالکوبیش پنهان کرده بود میدیدم. عشق نقطه ضعفیه که مردایی مثل من نمیتونن تحمل کنند. من تصمیم گرفتم اون رو نگه دارم، اما هرگز انتقامم رو رها نکنم.
خیانت نهاییش ثابت کرد که انتقامش بیشتر از عشقمون براش معنی داره. بدون توجه به هرچیزی، من انتقامم رو خواهم گرفت. من اشتباه کردم که بهش اعتماد کردم. یادم رفت چقدر از اشکهای من خوشش میاد. وقتی تموم شد، چیزی رو خواهم داشت که فکر میکردم همیشه بهش نیاز داشتم. من ازش فرار خواهم کرد. من مجبورم. وقتی فرار کنه برش میگردونم.