






دانلود رمان بهار رسوایی pdf از حدیثه ورمز
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی، ازدواج اجباری
خلاصه رمان بهار رسوایی
عمران بوکسور کله خراب و خشنی که برای انتقام از بهزاد و زمینزدن او دست روی خواهرش بهار میگذارد. پسر متعصب و پر شر و شوری که به هیچ صراطی مستقیم نیست، بهاری را وارد ماجرا می کند که نشان پسر عمویش است… اما با دستدرازی و بیحرمتی که عمران به بهار می کند مجبور به ازدواج با او می شود و این اجبار آتش انتقام عمران را بیشتر می کند..
قسمتی از متن رمان بهار رسوایی
باز هم لباس ها را بهم ریخت تا دفترچه ای که درست مقابل پایش روی زمین افتاده بود را پیدا کند. کنار دیوار روی زمین سر خوردم و برای ثانیه تمام وجود پر شد از حرص و خشم دیگر لبالب احساسم پر بود. حرف بهزاد در گوشم زنگ خورد گفته بود او را میکشد و من احمقانه سر تکان داده بودم نباید رفت نشان به تهران را باور می کردم، آن دو راحت با مسئله کنار نیامده بودند فقط یک روز صبر کرده بودند برای تلافی دفترچه را چنگ زدم و بی دقت چادر را روی سرم انداختم…
خان جون آنق در هول کرده بود که حساب کارهایش ر ا نداشت. با آمدن آژانسی که زنگ زده بودم، در حیاط را بستم و سوار ماشین شدیم راهروی شلوغ و پر تکاپوی بیمارستان دست و پایم را گم کرده بود. نمی دانستم باید دقیقا چه کنم. مضطرب این سو و آن سو را از زیر نظر گذراندم مردمانی که هر کدام در پی درد خود سرگرم بودند. با دیدن دوست بهزاد که کنار پذیرش ب ود دست ا ز دور بازوی خان جون بیرون کشیدم و به سویش دویدم. آقا فرهاد؟
با تعجب روی پاشنه ی پا چرخید و با دیدن من و خان جونی که در چند قدمی ام بود متعجب گفت: کی شما رو ! خبر کرد؟بی توجه به سوالش که خودم نیز جوابش ر ا نمی دانستم سراغ بهزاد را گرفتم متاسف سر تکان داد و گفت بردنش اتاق عمل… وایی از سر ناچاری گفتم که برگه ای را از پذیرش گرفت و به راه افتاد. بیاید از این طرف…به دیوار سفید رنگ بیمارستان تکیه داده بودم و زیر لب آیة الکرسی می خواندم اگر بلایی سرش می آمد هیچ گاه خودم را نمی بخشیدم…