
دانلود رمان نوازشم کن pdf از مرجان جانی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، انتقامی
خلاصه رمان نوازشم کن
در اعماق وجود فیاض، آتشی از خشم و نفرت شعله میکشد—نفرتی که سالها پیش، با فریب یک زن زیبا اما شیطانی در دلش کاشته شد. اکنون، تقدیر او را در مسیر دخترِ همان زن قرار داده است. آیا این بار، او پیروز خواهد شد؟ یا گذشته دوباره تکرار میشود؟
قسمتی از متن رمان نوازشم کن
صورتش رو شیو کرده و بوی خفنی از شامپو و ادکلن و افترشیویش توی اتاقت پیچیده بود که آدمو گیج میکرد.-چی باعث شده پرنسس من بدون نیاز به خواهشم پاشو بذاره تو خونه م ؟اشاره کرد به دفعه ی قبل که ازم خواهش کرده بود به خاطر سرمای بیرون قرارمون رو توی خونه اش بذاریم…دوماه پیشی که من برای بر هم زدن رابطه مون اومدم…رابطه ای که بخاطر ترسم از فیاض و رفتارهای ضد و نقیض و ظاهر خشک و عصاقورت داده ش دلمو به دریا زدم و گفتم من تو این رابطه حس خوبی ندارم نمیتونم با تو باشم تو یه جوری هستی که نمیشه باهات خودم باشم شاید علتش تفاوت سنیمون باشه. آخه دوازده سال چیز کمی نیست که ازم بزرگتری تو یه مرد پخته و کاملی،
مسلما رفتارهای من حوصله تو سر میبرن و انتظارات من با ظاهر تو کاملا متفاوته و تمومش کردم اما اون در جوابم خیلی خشک و سخت گفته بود :اوکی میخوای بری برو جلوتو نمیگیرم ولی دوباره برمیگردی…من نفهمیدم منظورش چیه تا به امروز که متوجه شدم اون قادره چه بلاهای سختی به سر منو مامانم بیره و من به خواست خودم پا به این جهنم بذارم چرا تماسامو بی جواب میذاری یا وقتی میام شرکتت رام نمیدن که باهات حرف بزنم ؟ حالا هم که اومدم اینجا بازم داری دورم میزنی ؟به طرفم برگشت و بالاخره نگاهم به چشمای سیاه و براقش افتاد چشمایی که جسوری و جذبه ی چهره اش رو نشون میدادن من به شاهدخت گفتم کسی رو راه نده چون به قرار خیلی مهم دارم از کجا میدونستم تو قراره امروز بیای اینجا؟تو منتظرم بودی فیاض همه این کارها بخاطر اجرای نقشه هاته.
با جذبه ی خاصی جلو اومد و لبه های کتش رو کنار زد و روی مبل سلطنتیشنشست و اشاره کرد به من: بشین حتما خیلی خسته ای داری نفس نفس میزنی شاهدخت؟در عرض چند ثانیه شاهدخت همون خدمتکاری که جلوی منو گرفته بود تا وارد خونه نشم مقابل در ایستاد و دستهاش رو جلوی تنش در هم گره زد. – بله آقا ؟برای پرنسسم به نوشیدنی خنک بیار حتما تو این گرما خیلی بهش سخت گذشته پرسنسم ! پرسنسم ! مشتم رو سفت کردم منو زیر نظر گرفته و میدونه از کجا میام و چه راهای نرفته ای رو رفتم.شاهدخت با گفتن چشم آقا رفت.به سمتش رفتم که با غرور پاهاش رو بیشتر از حدشون از هم باز کرده و دستاش روی دسته های سلطنتی مبل بودن و زیر چشمی نگاهم میکرد. مقابل پاهاش که ایستادم از پایین تا بالا نگاهم کرد و سوت آرومی زد.