خلاصه کتاب:
از رفتنِ او آغاز شد داستان، "مادر" نگو، نامش بود پوران. چرخ های زندگی شد بهانه اش، ویلچرِ یونس، پایانِ فسانِـش. نه از گسِ تنهایی، از دردم بگو، سال های بی او، زخمی تـا استخـون. آلبومِ کودکی، برگ های خالی، یک بار، فقط یک بار، پر کن این والی: عـــشق...
خلاصه کتاب:
زندگی ات یک کلون بوده، بدون اینکه بدانی! لونا، پس از نقل مکان به نیویورک، متوجه می شود زندگی سابقش فقط یک برنامه ریزی دیجیتالی بوده است. اما وقتی پا به آسایشگاه رایموند می گذارد، متوجه می شود آنجا مرکز یک آزمایش مخفی است؛ جایی که خط بین واقعیت و توهم شکسته میشود، و او اسراری را کشف میکند که...
خلاصه کتاب:
حمله ور شد! مرا مثل طعمهای میان بدن سوزانش و دیوار سرد به دام انداخت. نفس هایش را روی صورتم حس کردم، آن گاه با صدایی که مثل آتش در تاریکی میلرزید، پرسید: «این جادوی عاشقانه را از کدام جهنم آموختهای؟» من با بی تفاوتی شانهام را بالا انداختم و با چهره ای معصوم فریاد زدم: «به خدای نامرئی، نمیدانم!» او، مثل کسی که آخرین نخ امیدش پاره شده باشد، سرش را تکان داد و غرّید: «حالا فهمیدم... قاتل من، همین نگاههای شیطانی همسر لعنتی ام است! امیـــــررررر!
خلاصه کتاب:
نیلا، نماد شیطان صفتان مدرن، امیریل تجلّی ایمان را به بازی میگیرد. اما در این تقابل، هر دو کشف میکنند که خط بین عشق و نفرت، باریکتر از آن است که تصور می کردند...
خلاصه کتاب:
اسکات کری ظاهرا دچار یک بیماری شده است. ظاهر او تغییری نکرده اما وزنش مدام در حال کم شدن است. یک چیز عجیب و غریب هم درباره بدن او وجود دارد، وزن او بی لباس و با لباس یکسان است. اسکات نگران این موضوع میشود و با دکتری مشورت میکند. از سویی دیگر او با دو زن همسایه خود که سگ هایشان روی چمن جلوی خانه او خرابکاری میکنند، اختلاف دارد، این دو زن میخواهند رستورانی راه بی اندازند و مردم مخالف آنها هستند؛ اما اسکات علی رغم اختلافش با آنها تصمیم می گیرد کمکشان کند. در این میان وزن اسکات پیوسته کمتر و کمتر میشود و اتفاقی عجیب و باور نکردنی برایش میافتد.
خلاصه کتاب:
پدر خورشید، کارگر سادهٔ کارخانهٔ امیرعلی کیان آراسته، در یک حادثهٔ ناگوار خسارتی چند میلیاردی به کارخانه وارد میکند. امیرعلی، مردی ۳۳ ساله و متأهل، به دنبال غرامت است. اما پدر خورشید توان پرداخت ندارد. پس امیرعلی شرط میگذارد: یا پول را بپردازد یا دختر بیستسالهاش، خورشید، را به ازدواج او درآورد. رفتار امیرعلی نشان میدهد که مردی هوسباز است؛ با وجود داشتن همسر، چشم به دختر جوان دوخته است. اما آیا واقعاً قصد او از این ازدواج، هوسرانی است؟ یا نقشهٔ دیگری در سر دارد؟
خلاصه کتاب:
دختری که بارِ سنگینِ تنهایی را به دوش میکشد... دختری که بیِ تکیهگاه، خود تکیهگاهی ست برای آنها که در طوفانِ زندگی به او پناه آوردهاند. با دستانی خالی، اما قلبی پر از عطوفت، از هیچ کوششی برای آنان دریغ نمیکند.پشتِ نقابِ استواریاش، قلبِ شکنندهای میتپد؛ آسیبی که پنهان میدارد، تا کسی ضعفهایش را نداند. با گامهایی استوار، راهی میشود تا زندگیِ عزیزانش را به نور امید روشن کند.اما در پسِ این همه قدرت... هنوز دختری ست از جنسِ احساس. گاه نیاز دارد سر بر شانهای بگذارد و بگوید: "من هم گاهی خسته میشوم..."دختری که گمان میکند احساساتش مردهاند... اما اشتباه میکند.
خلاصه کتاب:
باربد مهرزاد، مردی ۲۸ساله با نگاهی سرد و قلبی سنگی! خودشیفتگی در رگهایش جریان داره و غرورش، پردهای آهنین دور قلبش کشیده. مالک خطوط هوایی ست، اما عاشق سقوط دلهاست. هر دختری برایش یک سرگرمی موقته؛ مثل شامپاین، یک شب میدرخشد و فردا... خالی میشود. تا اینکه چشمانش به *او* میافتد و این بار، این باربد است که ممکنه سقوط کند...
خلاصه کتاب:
"شاهو، پسر کرد خوشچهرهای که دلها را میربود، اما خودش هرگز حاضر نبود اسیر عشق شود... تا اینکه روزی چشمهای نازنین دختری که در خانهٔ سرایداری مادربزرگش زندگی میکرد، ایمان و آرامشش را دزدید و او را در گرداب احساساتی ناخواسته غرق کرد."
خلاصه کتاب:
برکه فکر میکرد با فریب میلاد میتواند شرکت پدرش را نجات دهد، اما چیزی که نمیدانست این بود که قلبها همیشه تابع منطق نیستند. حالا، میان تعهدی که بسته و احساسی که ناخواسته در وجودش شعلهور شده، باید انتخاب کند: عشق یا انتقام؟
خلاصه کتاب:
"حامیا" تنها بازماندهٔ آتشسوزی مرموز خانهاش در کودکی است—پدر و مادرش سوختند و دستهایش برای همیشه زخم خورد. حالا تحت سرپرستی خاله و شوهرخالهاش، با یک شرط زندگی میکند: "به بارش، دخترشان، فقط به چشم خواهر نگاه کند."اما پس از بیست سال، احساسات ممنوعه و یک اشتباه ناخواسته، تعادل زندگیشان را میشکند. همزمان، "گذشتهای که رویش دروغ بافته بودند" کمکم آشکار میشود: "آتشسوزی تصادفی نبود."حالا حامیا باید راز "هویت گمشدهاش" و "خاکسترهای دروغین" را کشف کند—پیش از آنکه آتش جدیدی همهچیز را بسوزاند...
خلاصه کتاب:
همه آنچه الساندرو دی لوسی از همسرش میخواهد، یک وارث مرد است، اما پس از یک سال و نیم زندگی سرد و مأیوسکننده، ترزا تنها آرزویی که دارد، رهایی از این ازدواج بیعشق است. وقتی الساندرو برای بستن قراردادی تجاری به خانه پدر ترزا میآید، ترزا در نخستین برخورد، دل به این مرد جذاب و خوشبرخورد میبازد. اما الساندرو، تاجری محبوب میان زنان، کمترین علاقهای به دختری کمرو و مطیع مانند او ندارد. پدر ترزا، با دیدن اشتیاق دخترش، به این نتیجه میرسد که الساندرو بهترین گزینه برای دامادی است و نقشه میکشد تا او را مجبور به ازدواج با ترزا کند—حتی اگر به قیمت یک معامله باشد.
خلاصه کتاب:
نبات، یک طراح مبلمان موفق، پس از سالها به زندگی امیرصدرا برمیگردد. او میخواهد دوباره عشق قدیمی را زنده کند، اما امیرصدرا که از رفتن او دلشکسته، حالا پر از کینه است. نبات تلاش میکند تا ثابت کند هنوز دوستش دارد، اما امیرصدرا فقط یک چیز میخواهد: *دلیل واقعی ترک کردنش را بداند.*
خلاصه کتاب:
در اعماق وجود فیاض، آتشی از خشم و نفرت شعله میکشد—نفرتی که سالها پیش، با فریب یک زن زیبا اما شیطانی در دلش کاشته شد. اکنون، تقدیر او را در مسیر دخترِ همان زن قرار داده است. آیا این بار، او پیروز خواهد شد؟ یا گذشته دوباره تکرار میشود؟
خلاصه کتاب:
این رمان داستان دختری به نام تینا را روایت میکند که آرزوی سفر به آمریکا را در سر میپروراند. اما پدرش شرطی سخت برای او تعیین میکند: تنها در صورتی این سفر محقق خواهد شد که تینا تمامی دروس دانشگاهی خود را با موفقیت بگذراند. در این میان، یکی از اساتید دانشگاه به نام امیرعلی به دلایلی نامعلوم با او دشمنی میورزد و مسیر رسیدن به آرزویش را دشوارتر میسازد ...
خلاصه کتاب:
همه چیز در نظرم پوچ و بیمعناست... چونان که از فراز پرتگاهی سقوط کردهام... و تکهای از جامهام بر شاخهای خشک آویخته... نه توان رهائی دارم... نه طاقت رهایی... تنها به کناری خزیدهام... و به تماشای زندگیام نشستهام... زندگیای که اشک ریختن برای آنچه نیست و نخواهد ماند، بیحاصل است ...
خلاصه کتاب:
طاهره کریم قاسمی در یک روز عادی، هنگام انتخابات انجمن اولیا و مربیان مدرسه دخترش، ناگهان با مرضیه روبهرو میشود؛ دوستی از سی سال پیش که خاطرات تلخ گذشته را برایش زنده میکند. مرضیه، هم دانشگاهی و همرزم سیاسی طاهره در دهه ۶۰، قول ملاقات دوباره میدهد. طاهره با درد به گذشته نگاه میکند: هفده سالگی، پدر در بستر سرطان، و ازدواج اجباری با پسرعمو، «احمد»، فقط برای آرامش خاطر پدر. اما احمد، پس از عقد، او را تنها میگذارد و ناپدید میشود. او عضو یک سازمان سیاسی است و تنها یک یادگاری مبهم از خود به جا میگذارد. با این حال، طاهره هنوز دل در گرو عشق او دارد و ...
خلاصه کتاب:
نارون پس از مرگ مرموز مادرش، به روستای اجدادی پدرش بازمیگردد، اما در شب نامزدی اجباری با پسرعمویش، با کمک پیرزن دانای روستا (بیبیاش) فرار میکند و راهی تهران میشود. در میان هیاهوی شهر، عشقی ناخواسته قلبش را تسخیر میکند؛ عشقی که رازهای خانوادهاش را برملا میکند و تباهی را به دنبال میآورد ...
خلاصه کتاب:
تنها راه سوار شدن به آن کشتی، ازدواج با کاپیتان بود. پس قرار گذاشتم: وارث او را به دنیا میآورم و در عوض، روی کشتی میمانم. اما او کابوس قدیمیام بود—مردی که از بچگی از دستش فرار میکردم. همه از او میترسیدند. پانزده سال از من بزرگتر است و من دقیقاً روز تولدش به دنیا آمدم. شاید به همین خاطر مرا دوست ندارد... یا شاید دلیل دیگری دارد. شاید ...
ناب رمان: مرجع دانلود رمان برای موبایل و کامپیوتر. رمانهای عاشقانه، تاریخی، فانتزی و ... را با بهترین کیفیت دانلود کنید. ❤️📚📱\"
توضیحات متا خلاقانه: در ناب رمان، کلمات جان میگیرند و شما را به دنیایی دیگر میبرند. ✨ دانلود رمان و غرق شدن در خیال، همین حالا! 🌊
آمار سایت
1082 نوشته
806 محصول
0 کامنت
1 کاربر
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " ناب رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.