
دانلود رمان مربای پرتقال pdf از بهار محمدی
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
موضوع رمان: عاشقانه، اجتماعی، طنز
خلاصه رمان مربای پرتقال
برگرفته از داستان زندگی سیاوش صرافیان، او که میتوانست در رفاه و اصالت زندگی کند، مسیر دیگری را برگزید: زندگی در حاشیه، با تمام فراز و نشیبهایش. اما وقتی همه چیز به نظر تمام شده میرسید، سوگند آریانفر، وکیل پایه یک دادگستری، وارد شد تا شاید آخرین شانس نجات او باشد …
قسمتی از متن رمان مربای پرتقال
صدای سوگند از پشت سرشان بلند میشود. -چه خبرتونه شما دو تا روز اولی؟ سیاوش با حرص به آرش اشاره میزند: از این غار نشین بپرس. سوگند منتظر به آرش نگاه میکند. -چیکارش کردی آرش این طوری میر غضب شده؟ آرش بهت زده میخندد. -من؟ دوباره به خودش اشاره میزند و ناباور تکرار میکند: من؟ من آخه آزارم به مورچه میرسه؟ این خان داداش ما از وقتی دیدیمش برج زهر ماره چرا پای من بیگناه رو وسط میکشین؟ سوگند عاقل اندر سفیه نگاهش میکند. با دهان کجی و به مسخره میگويد: آخی! بگردم دورت! هیچکس هم نه و تو. باز سیاوش رو بگی کاری به کسی نداره یه چیزی. توی ابلیس رو فقط خدا میتونه کنترل کنه.
سیاوش به قیافهی ضایع شدهی آرش پوزخند میزند و همان طور که سمت مبل میرود در ادامهی حرف سوگند میگوید: این خانوم وکیل به عمرش به حرف راست زده باشه همین امروزه. لبخند حرصی سوگند عمق میگیرد. برای تلافی او هم رو به آرش و خطاب به سیاوش جواب میدهد: البته آرشی خان داداشت دست خودش هم نیستا تنظیمات کارخونهش معیوبه. این پاش به اون پاش میگه گوه نخور! میتونی ادامه بدی داداش. سیاوش هیستریک میخندد. دستش را روی پایش میکوبد و با همان خندهی عصبی بلند میگوید: دیوونه خونهس اینجا رسماً؛ یک از یک روانیتر. فازشون یک ثانیه مشخص نیست. آرش مزه میپراند:
تازه به جایی که بهش تعلق داشتی اومدی. شاکر باش! نگاه برزخی حوالهی آرش میکند و سمت سوگند بر میگردد. -یعنی تو و داروغه ناتینگهام، یه تنه مرزهای اختیار و استقلال و آزادی رو جا به جا کردین. آرش کنجکاو میپرسد: داروغه ناتینگهام کیه؟ سوگند بیتفاوت پاسخ میدهد: بابات رو میگه. قهقهی آرش به هوا میرود. سوگند بیتوجه، سمت سیاوش میچرخد: چطور مگه؟ سیاوش چهار زانو روی مبل مینشیند ک جواب “چطور مگه؟”ی سوگند را با هزاران دلیل میدهد. انگشت اشارهاش را بلند میکند. -اول، گفتین وقت میدیم فکراتو کنی، بعدش زرتی اومدین ما رو با اردنگی از اون خونه فکسنی انداختین بیرون …